🌖 دایی‌جان ناپلئونِ روابط‌عمومی

راستش داستان روابط‌عمومی در خیلی از سازمان‌ها، دقیقاً همان سناریوی معروف «دایی‌جان ناپلئون» است؛ هر جا آب قطع شد، تصمیمی غلط گرفته شد یا مدیری سوتی داد، اولین انگشت اشاره می‌رود سمت روابط‌عمومی: «کار، کارِ روابط‌عمومیه!» انگار روابط‌عمومی یک مشت وکیل‌مدافع چشم‌وگوش‌بسته است که نشسته تا خرابکاری‌های دیگران را بزک کند، کلاغ را رنگ کند و جای قناری به مردم قالب کند.

اما واقعیت این است که روابط‌عمومی قرار نیست وکیل مدافع سازمان باشد. ذات روابط‌عمومی، ارتباط دوسویه است؛ هم صدای سازمان را به مردم برساند و هم صدای مردم را به سازمان. مشکل از جایی شروع می‌شود که مدیران سنتی، روابط‌عمومی را زمانی صدا می‌کنند که کار از کار گذشته؛ بحران اتفاق افتاده، مردم ناراضی‌اند و رسانه‌ها سؤال دارند. آن وقت انتظار دارند روابط‌عمومی با یک بیانیه گل‌وبلبل، تصمیمی را توجیه کند که نه در آن نقشی داشته و نه پیش‌تر درباره پیامدهایش شنیده شده است.

از طرف دیگر، مردم و رسانه‌ها روابط‌عمومی را چهره سازمان می‌دانند. آن‌ها معمولاً با مدیر تصمیم‌گیر روبه‌رو نیستند؛ آنچه می‌شنوند و می‌بینند، صدای روابط‌عمومی است. بنابراین وقتی پاسخ سازمان مبهم، دیرهنگام یا غیرصادقانه باشد، طبیعی است که اولین متهم، روابط‌عمومی باشد.

با این حال، روابط‌عمومی هم نمی‌تواند همیشه خودش را کنار بکشد. روابط‌عمومی حرفه‌ای باید پیش از بحران، صدای هشدار را به مدیران برساند؛ نه اینکه بعد از بحران دنبال راهی برای ماست‌مالی آن بگردد. اگر قرار باشد فقط بلندگوی سازمان باشد، دیگر روابط‌عمومی نیست؛ بلندگوست.

شاید مسئله این نیست که چرا روابط‌عمومی همیشه متهم ردیف اول است؛ مسئله این است که چرا در بسیاری از سازمان‌ها، روابط‌عمومی را زمانی وارد ماجرا می‌کنند که دیگر برای اصلاح تصمیم دیر شده و فقط مانده است توضیح بدهد، توجیه کند و هزینه اشتباه دیگران را بدهد.

@sharaPR