🧠 آیا هوش مصنوعی میتواند مانند انسان فکر کند؟ بازخوانی فلسفه دکارت در عصر ماشینهای هوشمند
بیش از چهار قرن پیش، رنه دکارت با طرح فلسفه مکانیکی خود، میان بدن و ذهن انسان تمایز قائل شد. او معتقد بود رفتار بسیاری از موجودات زنده را میتوان با سازوکارهای فیزیکی توضیح داد، اما عقل و روح انسانی جایگاهی متفاوت دارند.
اکنون ظهور مدلهای زبانی بزرگ این مرزبندی تاریخی را با پرسشهای تازهای روبهرو کرده است.
بلیز آگورا ای آرکاس در مقالهای در مجله بیگ تینک استدلال میکند که ماشینهای هوشمند امروزی، برخلاف سامانههای رایانهای قدیمی، صرفاً از قواعد از پیش تعیینشده پیروی نمیکنند؛ بلکه با استفاده از نمونهها و بازخوردها، الگوهای گستردهتری را یاد میگیرند و تعمیم میدهند.
نویسنده با بازخوانی مفاهیمی مانند دوگانهانگاری، شبح در ماشین، زامبی فلسفی و مسئله دشوار آگاهی، این پرسش را مطرح میکند که آیا جدایی مطلق میان ذهن انسان و سازوکارهای مادی همچنان قابل دفاع است؟
او البته تأکید میکند که مدلهای هوش مصنوعی مانند مغز انسان کار نمیکنند و معادل انسان نیستند؛ اما شباهتهایی در برخی فرایندهای یادگیری و بازنمایی اطلاعات وجود دارد که نمیتوان آنها را نادیده گرفت.
اهمیت مقاله برای روابط عمومی و ارتباطات راهبردی
این بحث صرفاً یک مسئله فلسفی یا فناورانه نیست. هوش مصنوعی در حال تغییر شیوه تولید معنا، انتقال پیام، تعامل اجتماعی و شکلگیری ارتباطات است.
برای حرفه روابط عمومی، پرسش اصلی این است که در جهانی با حضور روزافزون ماشینهای هوشمند، چه چیزی روابط انسانی را معنادار و پایدار نگه میدارد؟
پاسخ مقاله بر اهمیت هوش جمعی، درک متقابل، مراقبت و روابط دوسویه تأکید دارد.
پیام پایانی آن نیز روشن است: پیشرفت فناوری نباید به جدایی بیشتر انسانها منجر شود؛ بلکه باید امکان همکاری، فهم متقابل و گسترش مسئولیتپذیری را فراهم کند.
رنه دکارت میان انسان و ماشین خطی کشید؛ هوش مصنوعی این مرز را کمرنگ میکند
نویسنده: بلیز آگورا ای آرکاس
زخمی در واقعیت؛ از فلسفه دکارت تا هوش مصنوعی
شبکه اطلاعرسانی روابطعمومی ایران (شارا) – همانند بسیاری از آثار خیالپردازی مدرن، مجموعه سهگانه کتابهای نیروی اهریمنیاش اثر فیلیپ پولمن، اشیای جادویی را در خود جای داده است. هر یک از کتابهای این مجموعه سهگانه به نام یکی از این اشیای جادویی نامگذاری شدهاند و عنوان کتاب دوم، خنجر ظریف است.
این خنجر در ظاهر وسیلهای کاملاً معمولی است، اما هنگامی که فرد مناسبی آن را به دست میگیرد، میتواند شکافی در جهان ایجاد کند؛ دریچهای به سوی جهانی موازی و واقعیتی دیگر.
متأسفانه، لبههای این دریچه در واقع به زخمی در بافت واقعیت تبدیل میشوند؛ زخمی که خونریزی میکند. موجوداتی نامرئی و شوم، همچون ارواح گرسنهای که به جان زندگان میافتند، از این شکاف بیرون میریزند. برای بیرون راندن این ارواح، باید شکاف ایجادشده در واقعیت را بست.
در میان اروپاییان دوره آغاز دوران مدرن، جادو نهتنها جدی گرفته میشد، بلکه از ریاضیات، علوم و دین جداییناپذیر بود؛ همه این حوزهها زیر عنوان فلسفه قرار میگرفتند.
دیوید چالمرز، فیلسوف و دانشمند علوم شناختی استرالیایی، در سال ۲۰۲۲ نوشت:
در عمل، فلسفه بستری برای شکلگیری رشتههای دیگر است. هنگامی که فیلسوفان روشی برای پرداختن دقیق و نظاممند به یک پرسش فلسفی پیدا میکنند، آن روش را از فلسفه جدا میکنیم و آن را بهعنوان یک حوزه علمی جدید میشناسیم. [۱]
این فرایند میتواند آشفته باشد و مجموعهای از دانشهای پراکنده با عمق و کیفیتی آشکارا نابرابر ایجاد کند. در قرن هفدهم، این وضعیت بیش از پیش نمایان شد.
با افزایش شناخت ما از جهان فیزیکی، فشار فزایندهای بر جادو و دین وارد شد تا آنچه را که علم هنوز قادر به توضیح آن نبود، روشن کنند: زندگی و ذهن.
چگونه مادهای صرف میتواند احساس داشته باشد، از عاملیت برخوردار شود یا تولیدمثل کند؟ چگونه ممکن است ما صرفاً از ماده تشکیل شده باشیم؟
فلسفه مکانیکی دکارت و جدایی ذهن از بدن
رنه دکارت، اندیشمند چندرشتهای فرانسوی (۱۵۹۶ تا ۱۶۵۰)، با طرح فلسفه مکانیکی خود، همان خنجر ظریفی را ساخت که قرار بود این بحران فراطبیعی و متافیزیکی را حل کند؛ خنجری که علوم را از وابستگیهای معنوی جدا میکرد و بدنها را از روحها میبرید. [۲]
راهکار او انکار وجود دو سطح پایینتر از سه سطح روحمندی در اندیشه ارسطو بود: سطح نخست، سطح تغذیهای بود که همه موجودات زنده، از جمله گیاهان، از آن برخوردارند؛ سطح دوم، سطح حسی بود که در حیوانات وجود دارد.
از دیدگاه دکارت، سازوکارهای قابلبررسی و شبیه به ساعت میتوانستند نهتنها جهان بیجان، بلکه رفتار گیاهان و حیوانات را نیز بهطور کامل توضیح دهند؛ بدون آنکه نیازی به فرض وجود نیرویی فراطبیعی برای به حرکت درآوردن آنها باشد.
در نتیجه، تنها انسان باقی میماند که دارای روح عقلانی بود؛ بالاترین سطح روحمندی در اندیشه ارسطو. این روح مطابق با آموزههای کلیسا، جاودانه، غیرمادی و تجزیهناپذیر تلقی میشد. [۳]
در این مرحله، الگویی که با ظرافت همهچیز را از هم جدا کرده بود، باید با گسستی روبهرو میشد که خود در جهان ایجاد کرده بود: روحهای غیرمادی ما باید از طریق حواس جسمانی، جهان را درک کنند و در عین حال، اعمال ارادی بدن را کنترل کنند. اما چگونه؟
دکارت استدلال میکرد که چون روح عقلانی تجزیهناپذیر است، باید بر ساختاری مرکزی و تقسیمناپذیر در مغز تأثیر بگذارد. او این ساختار را غده اچ مینامید.
امروزه میدانیم که منظور او غده صنوبری مغز بوده است؛ ساختاری که قطعاً جایگاه ویژهای برای ادراک یا کنش محسوب نمیشود.
اما حرف اچ میتوانست بهخوبی نام یکی از هیولاهایی باشد که زخم دکارتی به جهان ما راه داده است: هومونکولوس یا انسان کوچک؛ موجودی فرضی در مغز که گویی نخهای رفتار ما را به دست گرفته و آنها را کنترل میکند.
بااینحال، اگر بخواهیم توانایی این انسان کوچک را برای درک جهان و اثرگذاری بر آن توضیح دهیم، باید فرض کنیم که موجود کوچکتری نیز در درون او قرار دارد؛ تصوری که به زنجیرهای بیپایان و گیجکننده از موجودات کوچکتر منتهی میشود. [۴]
مگر آنکه دوگانهانگاری دکارت را بپذیریم؛ در این صورت، ذهن ماهیتی غیرمادی خواهد داشت و به شبحی در ماشین تبدیل میشود. [۵]
یا اگر ارواح و انسانهای کوچک را از معادله حذف کنیم، اما بپذیریم که بدنهای ما میتوانند همچنان تمام نشانههای رفتار هوشمندانه و عقلانی را از خود نشان دهند، با احتمال دیگری روبهرو میشویم: زامبی فلسفی.
موجودی که از بیرون درست مانند ما به نظر میرسد، اما در درون خود هیچ تجربه آگاهانه یا ذهنیت شخصی ندارد؛ هیچ «من» درونیای در آن وجود ندارد. [۶]
به این ترتیب، در جایی که بدن و روح از یکدیگر جدا شده بودند، سه هیولا پدیدار شدند: انسان کوچک، شبح و زامبی؛ تصویری وارونه و طنزآمیز از تثلیث مقدس.
در نهایت، این هیولاها بهای خود را مطالبه میکردند، اما در ابتدا همهچیز ظاهراً منظم و درست به نظر میرسید. افقهای تازهای گشوده شده بود.
میراث فلسفه مکانیکی در شکلگیری علوم مدرن
فلسفه مکانیکی با اختصاصدادن قلمرویی بسیار گسترده به مادهگرایی تقلیلگرا، تقریباً تمام جهان، زمینه را برای شکلگیری فیزیک نیوتنی و شیمی لاوازیه فراهم کرد.
این فلسفه با زدودن تصور نیروهای رازآلود از عملکرد گیاهان و حیوانات، امکان شکلگیری زیستشناسی را فراهم ساخت. همچنین پیش از حذف نهایی نظریه نیروی حیاتی از علوم زیستی، زمینه فکری آن را ایجاد کرد و مسیر را برای اندیشههای لامارک و داروین هموار ساخت.
حتی میتوان استدلال کرد که دکارت نخستین عصبشناس واقعی بوده است؛ زیرا هم شباهت زیاد مغز انسان و حیوان را به رسمیت میشناخت و هم معتقد بود که دستکم در حیوانات، تمام مسیر تبدیل محرک به پاسخ را میتوان با بررسی عملکرد دستگاه عصبی درک کرد. [۷]
بااینحال، دکارت میدانست که فلسفه مکانیکی او باید پیش از تلاش برای توضیح عقل انسانی متوقف شود.
این محدودیت نهتنها برای پذیرش نظریات او در چارچوب کلیسا ضروری بود، بلکه به او کمک میکرد از سرنوشت گالیله و آزارهای مذهبیای که با آن مواجه شده بود، دور بماند.
یک قرن بعد، ژولین دو لا متری در اثر جنجالی خود با عنوان انسان، یک ماشین است، فلسفه مکانیکی را به ذهن انسان نیز گسترش داد؛ اثری که البته با احتیاط و بهصورت ناشناس منتشر کرد. زمانی که هویت نویسنده آشکار شد، او نیز با مشکلاتی روبهرو شد. [۸]
بااینهمه، به نظر میرسد دکارت واقعاً به وجود روح انسانی باور داشت؛ نهفقط به دلیل اعتقادات مذهبی، بلکه به این دلیل که نمیتوانست تصور کند چگونه رابطه مکانیکی علت و معلول میتواند حل مسئله نامحدود و انعطافپذیر را امکانپذیر سازد؛ چیزی که امروز ممکن است آن را هوش عمومی بنامیم.
او در این زمینه نوشت:
اگر ماشینهایی وجود داشته باشند که شکل بدنهای ما را داشته باشند و بتوانند اعمال ما را تقلید کنند، باز هم آزمونهایی وجود خواهند داشت که به کمک آنها میتوان تشخیص داد که آنها واقعاً انسان نیستند.
هرچند چنین ماشینهایی ممکن است بسیاری از کارها را با دقتی برابر یا حتی بیشتر از انسان انجام دهند، در برخی موارد دیگر شکست خواهند خورد؛ مواردی که نشان میدهد رفتار آنها حاصل شناخت نیست، بلکه صرفاً از چیدمان اندامهایشان ناشی میشود.
زیرا عقل ابزاری عمومی است و نمیتوان تصور کرد که در هیچ ماشینی تنوع کافی از اندامها وجود داشته باشد تا بتواند در تمام موقعیتهای زندگی عمل کند. [۹]
دکارت به دلایل مشابه باور داشت که زبان نیز فراتر از توانایی هر ماشینی است؛ بنابراین، هیچ ماشین حیوانمانندی نیز نمیتواند از این توانایی برخوردار باشد.
او مینوشت:
هیچ انسانی آنقدر کندذهن و نادان نیست که نتواند واژههای مختلف را در کنار یکدیگر قرار دهد و از آنها برای بیان اندیشههای خود استفاده کند.
در مقابل، هیچ حیوان دیگری قادر به انجام چنین کاری نیست.
این ناتوانی ناشی از فقدان اندامهای لازم نیست؛ زیرا طوطیها میتوانند واژههایی مانند انسان بر زبان بیاورند، اما نمیتوانند مانند ما سخن بگویند؛ یعنی بهگونهای که نشان دهد معنای آنچه را میگویند درک میکنند. [۱۰]
از نخستین رایانهها تا ظهور مدلهای زبانی بزرگ
اگر دکارت تا چهارصدمین سالگرد تولد خود زنده میماند، احتمالاً احساس میکرد که دیدگاههایش تأیید شدهاند.
او شاهد شکوفایی فیزیک و شیمی، گشودهشدن تدریجی رازهای زیستشناسی و ظهور عصر ماشینهای شگفتانگیز میبود.
در دهه ۱۹۴۰، رایانش عمومی و نرمافزار متولد شدند و این امکان فراهم شد که ماشینهای مجازی بسیار پیچیدهتر از هر دستگاه فیزیکی ساختهشده در جهان، بهسرعت ایجاد، تغییر و آزمایش شوند.
دکارت همچنین شاهد شور و اشتیاق نخستین پیشگامان هوش مصنوعی در دهه ۱۹۵۰ و سپس زمستانهای هوش مصنوعی در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۹۰ میبود.
سامانههای رایانهای کلاسیک و آنچه امروزه هوش مصنوعی قدیمی مینامیم، میتوانستند بسیاری از وظایف را با دقتی حتی بیشتر از انسان انجام دهند؛ اما واقعاً قادر نبودند کارهایی را انجام دهند که حتی انسانهای معمولی نیز از عهده آن برمیآیند: عمل بر اساس دانش، استدلال درباره موقعیتهای جدید و کنار هم قراردادن واژهها برای انتقال افکار معنادار.
به نظر میرسید آدا لاولیس، که یک قرن پیش از اجرای نخستین برنامه رایانهای، قدرت برنامهنویسی را پیشبینی کرده بود، درست میگفت که رایانه هیچ ادعایی برای آفرینش مستقل ندارد و فقط میتواند کاری را انجام دهد که ما به آن دستور میدهیم. [۱۱]
اما حدود بیست سال پس از آغاز هزاره جدید، همهچیز تغییر کرد.
با ظهور مدلهای زبانی بزرگ، سرانجام ماشینهایی در اختیار داریم که ظاهراً دقیقاً همان کاری را انجام میدهند که دکارت معتقد بود هیچگاه از عهده آن برنخواهند آمد: انجام وظایف گوناگون در حوزه زبان.
البته در برابر این دیدگاه، مخالفتهایی نیز مطرح شده است. برخی از این انتقادها شباهت زیادی به استدلالهای دکارت دارند.
برای نمونه، بعضی منتقدان مدلهای زبانی بزرگ را سامانههایی توصیف کردهاند که صرفاً توالیهای زبانی را بهصورت تصادفی کنار هم قرار میدهند، بدون آنکه هیچ ارتباطی با معنا داشته باشند؛ پدیدهای که به طوطی تصادفی معروف شده است. [۱۲]
این عبارت از مقالهای در سال ۲۰۲۱ گرفته شده است؛ زمانی که توانایی مدلهای زبانی بزرگ بسیار کمتر از امروز بود.
در آن دوران، تعامل با این سامانهها میتوانست مانند مشاهده یک تصویر لکهجوهر در آزمون رورشاخ باشد: افرادی که نگاه منعطفتری داشتند، جرقهای از یک موجود هوشمند را در سوی دیگر گفتوگو میدیدند؛ درحالیکه افراد بدبینتر فقط خاکسترهایی از آن جرقه را مشاهده میکردند. [۱۳]
در سال ۲۰۲۶، روایت طوطی تصادفی بهطور فزایندهای با گفتوگوهای عمیقی که میلیونها نفر هر روز با پیشرفتهترین مدلهای هوش مصنوعی انجام میدهند، سازگار نیست.
بااینحال، این بحث از ابتدا بیشتر ماهیتی فلسفی داشت تا مبتنی بر شواهد تجربی.
این استدلال بر این ایده تکیه داشت که دستکاری نمادها یا نحو هرگز نمیتواند به درک و معنا یا معناشناسی منجر شود. [۱۴]
مشکل اینجاست که هر نوع سازوکار، چه طبیعی و چه مصنوعی، تنها قادر به دستکاری نمادهاست.
رایانه همین کار را انجام میدهد. در نهایت، همهچیز برای آن به صفر و یک تبدیل میشود؛ صرفنظر از اینکه این اعداد متن، صدا، تصویر یا یک متغیر داخلی را بازنمایی کنند.
مغز نیز چنین کاری انجام میدهد. در آنجا هم با شلیک و فعالیت نورونها روبهرو هستیم؛ صرفنظر از اینکه این فعالیتها چه چیزی را بازنمایی کنند.
پس منظور ما از معنا چیست؟
آیا ذهن انسان و هوش مصنوعی واقعاً دو جهان جداگانهاند؟
این تصور قطعی که ذهن انسان و هوش مصنوعی هیچ وجه اشتراکی ندارند، هر روز شکنندهتر میشود؛ همانطور که این باور که انسانها و موجودات غیرانسانی بهواسطه یک ذات غیرمادی از یکدیگر متمایز هستند، همواره با تردیدهای جدی روبهرو بوده است.
در جهان دکارتی، معنا ماهیتی شبحوار دارد.
در واقع، نبود معنا یکی از نشانههای همان هیولاهایی است که دکارت به جهان وارد کرد؛ زیرا اگرچه دانشمندان دیگر درباره روحهای غیرمادی صحبت نمیکنند، بسیاری از آنها نیز از بازنگری در این زخم فلسفی پرهیز میکنند و در نتیجه، این زخم همچنان باز باقی مانده است.
با ورود این هیولاها، چیزی نیز از جهان خارج شد. جهان از عاملیت، عقلانیت، ارزش، هدف و معنا تهی شد؛ زیرا این ویژگیها به خداوند تعلق داشتند و قرار بود تنها انسانها، به دلیل برخورداری از جرقه الهی، از آنها بهرهمند باشند؛ درحالیکه سایر موجودات زنده و غیرزنده از این ویژگیها محروم بودند.
زخم دکارتی در شکلهای گوناگونی ظاهر شده است. همه این شکلها بازتابی از جدایی فرضی میان جهان ماده و جهان ذهن، هدف و معنا هستند.
یکی از این شکلها، نقطه کور است؛ وضعیتی که در آن پژوهشگر تصور میکند میتواند خارج از سامانه مورد مطالعه قرار گیرد و با عینیتی کامل آن را تحلیل کند؛ گویی از جهانی که مشاهده میکند جدا شده است. [۱۵]
اما پژوهشگر نیز بخشی از همان جهان است و نادیدهگرفتن ذهنیت نهفته در زاویه دید خود، میتواند پیامدهای جدی داشته باشد. [۱۶]
موضوع مرتبط دیگر، تمایز میان واقعیت و ارزش است؛ شکافی فرضی میان توصیف آنچه وجود دارد و تعیین آنچه اهمیت دارد. [۱۷]
این تمایز بر تصور خیالیِ داشتن نگاهی از هیچکجا نسبت به واقعیتها استوار است.
اینکه هیچ نگاه کاملاً بیرونی و بیطرفی وجود ندارد، به این معنا نیست که واقعیت صفحهای خالی است یا اینکه باید نسبیگرایی اخلاقی را بپذیریم؛ یعنی این ادعا که همه دیدگاهها به یک اندازه معتبر هستند. [۱۸]
این نوع پوچگراییها بهطور پنهانی همان نگاه از هیچکجا یا از همهجا را پیشفرض میگیرند که ادعا میکنند آن را رد کردهاند. [۱۹]
پذیرفتن وجود دیدگاههای متعدد به این معنا نیست که جهان هستی خلأیی بیمعناست؛ بلکه ما را ملزم میکند بپذیریم که خودمان نیز بخشی از جهان هستیم و بخش عمده آنچه واقعیت میدانیم، از جمله خودمان و دیگران، از سازههای ذهنی تشکیل شده است.
هدف و معنا در طبیعت
مسئله دیگر، هشدار علیه غایتگرایی است؛ دیدگاهی که اصرار دارد هدف و غایت جایگاهی در طبیعت ندارند.
بر اساس این دیدگاه، علل غایی ارسطو نوعی برداشت اشتباه متعلق به دوران پیش از علم بودهاند و هدفمندی یا بهطور کامل انکار میشود، یا تنها در ذهن انسانها محصور میماند.
اما این دیدگاه با زیستشناسی سازگاری چندانی ندارد؛ زیرا ما را مجبور میکند گزارههای آشکارا مفیدی مانند اینکه یکی از اهداف کلیه، تصفیه اوره از خون است، رد کنیم.
در واقع، بخش بزرگی از زیستشناسی به بررسی رابطه میان کارکرد و سازوکار اختصاص دارد: اینکه سامانههای زنده چگونه به اهداف خود دست پیدا میکنند و سازوکارهای تازه کشفشده برای چه منظوری به وجود آمدهاند. [۲۰]
انسانمحوری و انسانانگاری؛ دوگانهای دشوار
ما همچنین در دام دو مفهوم انسانمحوری و انسانانگاری گرفتار شدهایم.
از یک سو، به ما هشدار داده میشود که جهان را صرفاً ابزاری برای استفاده انسان نبینیم؛ این همان انسانمحوری است.
از سوی دیگر، نسبتدادن تفکر، عاملیت، زبان، استدلال، احساس یا قصد به موجودات غیرانسانی، نوعی فرافکنی نامناسب انسانی تلقی میشود؛ این همان انسانانگاری است. [۲۱]
بااینحال، مدتها پیش از ظهور هوش مصنوعی، ویدئوهای فراوانی از حیوانات در یوتیوب و همچنین شواهد علمی گستردهای وجود داشت که نشان میداد خویشاوندان غیرانسانی ما تا چه اندازه میتوانند فراتر از انتظارات عمل کنند. [۲۲]
مسئله دشوار آگاهی
در نهایت، با مسئله دشوار آگاهی روبهرو هستیم. [۲۳]
این مسئله تنها به این دلیل دشوار به نظر میرسد که وقتی یک زامبی فلسفی را تصور میکنیم، در واقع جهانی دوگانهانگارانه را در ذهن داریم؛ جهانی که در آن موجودی فاقد روح و شخصیت میتواند بهگونهای قانعکننده رفتار کند که گویی دارای روح است.
اما در اینجا، دکارت بهطرزی غیرمنتظره نکتهای را درست تشخیص داده بود.
ماشینی مبتنی بر قواعد که فقط قادر است اعمال انسان را بهصورت مکانیکی و از پیش تعیینشده تقلید کند، نمیتواند رفتاری قانعکننده، هوشمندانه و متناسب با شرایط اجتماعی از خود نشان دهد.
اگر چنین چیزی ممکن بود، دههها پیش از ظهور مدلهای جمینای، کلاد و چتجیپیتی، شاهد ظهور آنها بودیم.
مدلهای زبانی بزرگ برای انجام وظایف مشخص و از پیش برنامهریزیشده طراحی نشدهاند و صرفاً به تقلید نمیپردازند؛ آنها یاد میگیرند و مانند انسان، با تعمیمدادن نمونهها و بازخوردهای فردی به الگوهای گستردهتر، دانش خود را توسعه میدهند.
هنگامی که برای درک بهتر شیوه تعمیم و استدلال این مدلها به ساختار درونی آنها نگاه میکنیم، اغلب بازنماییهای داخلیای پیدا میکنیم که با بازنماییهای ذهنی ما شباهت دارند. [۲۴]
البته این به معنای آن نیست که این مدلها همانند مغز انسان کار میکنند؛ چنین نیست. همچنین به این معنا نیست که آنها معادل انسان هستند. [۲۵]
اما این موضوع نشان میدهد که باور قطعی به اینکه ذهن انسان و هوش مصنوعی هیچ وجه اشتراکی ندارند، هر روز دشوارتر از گذشته قابل دفاع است؛ همانطور که این باور که انسانها و موجودات غیرانسانی بهواسطه نوعی ذات غیرمادی از یکدیگر جدا شدهاند، همواره با تردید همراه بوده است.
زمان ترمیم زخم دکارتی فرا رسیده است
همه ما در یک جهان زندگی میکنیم.
اکنون زمان آن رسیده است که این زخم را ترمیم کنیم و از شر هیولاهای فلسفی رها شویم.
باید عاملیت، هدف و ارزش را دوباره به جهان خود بازگردانیم؛ نه بهعنوان دارایی انحصاری یک موجود خاص، بلکه بهعنوان مبنایی برای روابط متقابلی که امکان درک متقابل و یاریرسانی دوطرفه را فراهم میکنند.
همچنین زمان آن رسیده است که چیزی را بپذیریم که این زخم باعث فراموشی آن شده است: انسانیت هرگز مجموعهای از روحهای مستقل و جداافتاده دکارتی نبوده است؛ بلکه نوعی هوش جمعی بوده که پیشرفت و رشد آن بهطور جداییناپذیری با گسترش دایره مراقبت و توجه متقابل پیوند خورده است.
این مقاله بخشی از جدیدترین شماره چاپی مجله بیگ تینک با عنوان ساختهشده در تصویر ماست؛ فلسفههای هوش مصنوعی و آنچه درباره ما آشکار میکنند.
این شماره به بررسی فلسفههای هوش مصنوعی و تصویری میپردازد که این فناوری از انسان و ماهیت انسانی ارائه میکند.
نکات کلیدی
- جدایی انسان و ماشین: دکارت با فلسفه مکانیکی خود، رفتار موجودات زنده را به سازوکارهای فیزیکی نسبت داد، اما برای ذهن و عقل انسانی جایگاهی جداگانه در نظر گرفت.
- زخم دکارتی: جدایی ماده از ذهن، پرسشهای فلسفی مهمی درباره آگاهی، معنا، عاملیت و ماهیت انسان ایجاد کرد.
- ظهور هوش مصنوعی جدید: مدلهای زبانی بزرگ توانستهاند در حوزه زبان و استدلال، قابلیتهایی نشان دهند که دکارت برای ماشینها ناممکن میدانست.
- تفاوت تقلید و یادگیری: سامانههای قدیمی بر قواعد از پیش تعیینشده متکی بودند؛ اما مدلهای زبانی بزرگ با یادگیری از نمونهها و بازخوردها، الگوهای گستردهتری را تعمیم میدهند.
- معنا و آگاهی: مقاله این پرسش را مطرح میکند که آیا دستکاری نمادها و اطلاعات میتواند به نوعی درک و معنا منجر شود.
- انسانمحوری و انسانانگاری: نویسنده معتقد است نباید جهان را صرفاً از منظر منافع انسان ارزیابی کرد یا تمام نشانههای هوش و عاملیت در موجودات دیگر را بهعنوان فرافکنی انسانی کنار گذاشت.
- هوش مصنوعی و ذهن انسان: شباهتهایی میان بازنماییهای داخلی مدلهای هوش مصنوعی و بازنماییهای ذهنی انسان مشاهده شده است؛ هرچند این مدلها مانند مغز انسان عمل نمیکنند.
- تفاوت هوش مصنوعی و انسان: نویسنده تصریح میکند که شباهت در برخی قابلیتهای شناختی به معنای یکسانبودن ماشین و انسان نیست.
- هوش جمعی: انسانیت را نباید مجموعهای از افراد کاملاً مستقل و جدا از یکدیگر دانست؛ بلکه پیشرفت انسان به همکاری، مراقبت و درک متقابل وابسته است.
- پیام نهایی: فناوری باید در چارچوب روابط متقابل، مسئولیتپذیری و ارزشهای انسانی فهمیده شود.
پرسش و پاسخ
۱. رنه دکارت چه تفاوتی میان انسان و ماشین قائل بود؟
دکارت معتقد بود بسیاری از رفتارهای موجودات زنده را میتوان با سازوکارهای مکانیکی توضیح داد، اما انسان دارای روح عقلانی غیرمادی است که با سازوکارهای صرفاً فیزیکی قابل توضیح نیست.
۲. منظور از زخم دکارتی چیست؟
این اصطلاح در مقاله به جدایی فرضی میان جهان ماده و جهان ذهن، معنا، هدف و عاملیت اشاره دارد؛ جداییای که پرسشهای فلسفی متعددی درباره ماهیت انسان و آگاهی ایجاد کرده است.
۳. شبح در ماشین به چه معناست؟
این تعبیر به تصور وجود ذهن یا روحی غیرمادی اشاره دارد که درون بدن مادی قرار گرفته و آن را کنترل میکند.
۴. هومونکولوس چیست؟
هومونکولوس به معنای انسان کوچک است و در بحث فلسفی مقاله، موجودی فرضی در مغز تصور میشود که وظیفه ادراک و کنترل رفتار انسان را بر عهده دارد. این تصور به مسئله تسلسل بیپایان ناظر و کنترلکننده منجر میشود.
۵. زامبی فلسفی چیست؟
موجودی فرضی است که از نظر رفتار و ظاهر کاملاً شبیه انسان عمل میکند، اما فاقد تجربه آگاهانه و احساس ذهنی درونی است.
۶. چرا ظهور مدلهای زبانی بزرگ اهمیت فلسفی دارد؟
زیرا این مدلها قادرند در موقعیتهای متنوع زبانی فعالیت کنند، الگوها را تعمیم دهند و پاسخهایی متناسب با زمینه ارائه کنند؛ قابلیتهایی که پیشتر برای ماشینها بسیار محدود تصور میشدند.
۷. آیا هوش مصنوعی مانند مغز انسان عمل میکند؟
خیر. مقاله صراحتاً تأکید میکند که مدلهای هوش مصنوعی از نظر سازوکار با مغز انسان یکسان نیستند و نباید آنها را معادل انسان دانست.
۸. منظور از طوطی تصادفی چیست؟
این اصطلاح برای توصیف مدلهای زبانی بهعنوان سامانههایی به کار رفته است که ظاهراً توالیهای زبانی را بدون درک معنا کنار هم قرار میدهند. نویسنده معتقد است این توصیف برای توضیح کامل قابلیتهای مدلهای پیشرفته امروزی کافی نیست.
۹. مسئله دشوار آگاهی چیست؟
این مسئله به پرسش درباره ماهیت تجربه ذهنی و چگونگی شکلگیری احساس و آگاهی مربوط میشود؛ اینکه چرا و چگونه فرایندهای فیزیکی با تجربه درونی همراه میشوند.
۱۰. هوش جمعی چه جایگاهی در استدلال نویسنده دارد؟
نویسنده معتقد است انسانیت مجموعهای از ذهنهای کاملاً مستقل نیست؛ بلکه نوعی هوش جمعی است که رشد آن به همکاری، مراقبت و گسترش روابط متقابل وابسته است.
۱۱. این مقاله چه ارتباطی با روابط عمومی دارد؟
مقاله از منظر روابطعمومی اهمیت معنا، اعتماد، عاملیت، تعامل انسانی و هوش جمعی را در عصر هوش مصنوعی برجسته میکند. این مفاهیم برای ارتباطات دوسویه و مدیریت روابط میان سازمانها و ذینفعان اهمیت دارند.
۱۲. آیا هوش مصنوعی میتواند جایگزین کامل ارتباط انسانی شود؟
مقاله چنین نتیجهای نمیگیرد. استدلال اصلی آن بر ضرورت شناخت پیوندهای متقابل انسانی و پرهیز از یکسانانگاری ماشین و انسان است.
1: Chalmers 2022.
2: Descartes 1662.
3: Aristotle [ca. 350 BC] 2016.
4: Riskin 2016.
5: Kenny [1971] 2016.
6: Ryle 1949.
7: Kirk and Squires 1974.
8: Per Lecture I of Pavlov 1927, “Descartes evolved the idea of the reflex. Starting from the assumption that animals behaved simply as machines, he regarded every activity of the organism as a necessary reaction to some external stimulus, the connection between the stimulus and the response being made through a definite nervous path: and this connection, he stated, was the fundamental purpose of the nervous structures in the animal body. This was the basis on which the study of the nervous system was firmly established.”
9: de La Mettrie 1748.
10: Descartes [1637] 1850.
11: Descartes [1637] 1850.
12: Haugeland 1985.
13: Lovelace and Menabrea 1843.
14: Bender et al. 2021.
15: Bubeck et al. 2023.
16: McCoy et al. 2023.
17: Searle 1980.
18: Husserl 1954; Frankish et al. 2017; Goff 2019.
19: Frank, Gleiser, and Thompson 2024.
20: Hume [1739] 1817; Moore 1903; Parfit 2011.
21: Williams 1972.
22: Nagel 1989.
23: Attempted workarounds have included “teleonomy,” the “as-if” purposiveness of evolved systems; Pittendrigh 1958; Mayr 1961. Dennett’s “intentional stance” is similarly “as-if” with regard to agency; Dennett 1989.
24: de Waal 1999.
25: Galpayage Dona et al. 2022; Pardo et al. 2024; Sogawa et al. 2025.
26: Chalmers 1995.
27: Schrimpf et al. 2018; Huh et al. 2024; Gurnee et al. 2026.
28: Leibo et al. 2025.
References
Aristotle. (ca. 350 BC) 2016. De Anima. Translated by Christopher Shields. Clarendon Aristotle Series. Oxford: Clarendon Press.
Bender, Emily M., Timnit Gebru, Angelina McMillan-Major, and Shmargaret Shmitchell. 2021. “On the Dangers of Stochastic Parrots: Can Language Models Be Too Big? .” In Proceedings of the 2021 ACM Conference on Fairness, Accountability, and Transparency, 610–23. FAccT ’21. New York, NY, USA: Association for Computing Machinery.
Bubeck, Sébastien, Varun Chandrasekaran, Ronen Eldan, Johannes Gehrke, Eric Horvitz, Ece Kamar, Peter Lee, et al. 2023. “Sparks of Artificial General Intelligence: Early Experiments with GPT-4.” arXiv [cs.CL].
Chalmers, David J. 1995. “Facing Up to the Problem of Consciousness.” Journal of Consciousness Studies.
Chalmers, David J. 2022. Reality+: Virtual Worlds and the Problems of Philosophy. W. W. Norton & Company.
Dennett, Daniel Clement. 1989. The Intentional Stance. MIT Press.
Descartes, René. 1662. De Homine. Translated by Florentius Schuyl. Leyden: Peter Leffen & Francis Moyard.
Descartes, René. (1637) 1850. Discourse on the Method of Rightly Conducting the Reason, and Seeking Truth in the Sciences. Translated by John Veitch. Edinburgh: Sutherland and Knox.
Frank, Adam, Marcelo Gleiser, and Evan Thompson. 2024. The Blind Spot: Why Science Cannot Ignore Human Experience. London, England: MIT Press.
Frankish, Keith, Katalin Balog, Susan Blackmore, Daniel C. Dennett, Jay L. Garfield, Michael S. Gazzaniga, Philip Goff, et al. 2017. Illusionism: As a Theory of Consciousness. Edited by Keith Frankish. Imprint Academic.
Galpayage Dona, Hiruni Samadi, Cwyn Solvi, Amelia Kowalewska, Kaarle Mäkelä, Hadi MaBouDi, and Lars Chittka. 2022. “Do Bumble Bees Play?” Animal Behaviour 194: 239–51.
Goff, Philip. 2019. Galileo’s Error: Foundations for a New Science of Consciousness. Vintage.
Gurnee, Wes, Nicholas Sofroniew, Adam Pearce, Mateusz Piotrowski, Isaac Kauvar, Runjin Chen, Anna Soligo, et al. 2026. “Verbalizable Representations Form a Global Workspace in Language Models.” Transformer Circuits Thread. https://transformer-circuits.pub/2026/workspace/index.html.
Haugeland, John. 1985. Artificial Intelligence: The Very Idea. Bradford Books.
Huh, Minyoung, Brian Cheung, Tongzhou Wang, and Phillip Isola. 2024. “The Platonic Representation Hypothesis.” arXiv [cs.LG]. arXiv.
Hume, David. (1739) 1817. A Treatise of Human Nature: Being an Attempt to Introduce the Experimental Method of Reasoning Into Moral Subjects. London.
Husserl, Edmund. 1954. Die Krisis Der Europäischen Wissenschaften Und Die Transzendentale Phänomenologie: Eine Einleitung in Die Phänomenologische Philosophie. Edited by Walter Biemel. Vol. VI. Husserliana. The Hague: Martinus Nijhoff.
Kenny, Anthony. (1971) 2016. “The Homunculus Fallacy.” In Investigating Psychology, 1st Edition, 155–65. Routledge.
Kirk, Robert, and Roger Squires. 1974. “Zombies v. Materialists.” Aristotelian Society Supplementary Volume 48 (July): 135–64.
La Mettrie, Julien Offray de. 1748. L’homme machine. Leiden.
Leibo, Joel Z., Alexander Sasha Vezhnevets, William A. Cunningham, and Stanley M. Bileschi. 2025. “A Pragmatic View of AI Personhood.” arXiv [cs.AI]. arXiv.
Lovelace, Ada, and Luigi Federico Menabrea. 1843. “Sketch of the Analytical Engine Invented by Charles Babbage, by LF Menabrea, Officer of the Military Engineers, with Notes by the Translator.” Taylor’s Scientific Memoirs.
Mayr, Ernst. 1961. “Cause and Effect in Biology: Kinds of Causes, Predictability, and Teleology Are Viewed by a Practicing Biologist.” Science (New York, N.Y.) 134 (3489): 1501–6.
McCoy, R. Thomas, Shunyu Yao, Dan Friedman, Matthew Hardy, and Thomas L. Griffiths. 2023. “Embers of Autoregression: Understanding Large Language Models through the Problem They Are Trained to Solve.” arXiv [cs.CL]. arXiv.
Moore, George Edward. 1903. Principia Ethica. Cambridge: Cambridge University Press.
Nagel, Thomas. 1989. The View from Nowhere. Oxford University Press.
Pardo, Michael A., Kurt Fristrup, David S. Lolchuragi, Joyce H. Poole, Petter Granli, Cynthia Moss, Iain Douglas-Hamilton, and George Wittemyer. 2024. “African Elephants Address One Another with Individually Specific Name-like Calls.” Nature Ecology & Evolution 8 (7): 1353–64.
Parfit, Derek. 2011. On What Matters. Vol. 1 and 2. Oxford: Oxford University Press.
Pavlov, Ivan P. 1927. Conditioned Reflexes: An Investigation of the Physiological Activity of the Cerebral Cortex. Translated by G. V. Anrep. London: Oxford University Press.
Pittendrigh, Colin S. 1958. “Adaptation, Natural Selection, and Behavior.” Behavior and Evolution.
Riskin, Jessica. 2016. The Restless Clock: A History of the Centuries-Long Argument Over What Makes Living Things Tick. University of Chicago Press.
Ryle, Gilbert. 1949. The Concept of Mind. London: Hutchinson.
Schrimpf, Martin, Jonas Kubilius, Ha Hong, Najib J. Majaj, Rishi Rajalingham, Elias B. Issa, Kohitij Kar, et al. 2018. “Brain-Score: Which Artificial Neural Network for Object Recognition Is Most Brain-Like?” bioRxiv. bioRxiv.
Searle, John R. 1980. “Minds, Brains, and Programs.” The Behavioral and Brain Sciences 3 (3): 417–24.
Sogawa, Shumpei, Taiga Kobayashi, Redouan Bshary, Will Sowersby, Satoshi Awata, Naoki Kubo, Yuta Nakai, and Masanori Kohda. 2025. “Rapid Self-Recognition Ability in the Cleaner Fish.” Scientific Reports 15 (1): 41882.
Waal, Frans B. M. de. 1999. “Anthropomorphism and Anthropodenial: Consistency in Our Thinking about Humans and Other Animals.” Philosophical Topics.
Williams, Bernard. 1972. Morality: An Introduction to Ethics. New York: Harper & Row

نظر بدهید