شبکه اطلاعرسانی روابطعمومی ایران (شارا) – حسین یوسفعلی، نویسنده اهل قم و خالق کتابهای پرطرفدار، درباره مسیر نویسنده شدن و قواعدی که به باور او برای ورود جدی به دنیای نویسندگی ضروری هستند، توضیح میدهد.
به باور من، نویسنده شدن با نوشتن یک کتاب شروع نمیشود و با انتشار آن هم به پایان نمیرسد. نوشتن ممکن است از یک علاقه، یک دغدغه، یک تجربه شخصی یا حتی یک جمله ساده آغاز شود، اما نویسنده شدن زمانی اتفاق میافتد که فرد تصمیم بگیرد این علاقه را به یک مسیر جدی تبدیل کند. بسیاری از افراد مینویسند، اما همه کسانی که مینویسند، لزوما نویسنده نمیشوند. تفاوت در همین مسیر است؛ در اینکه فرد بعد از اولین نوشته چه میکند، چقدر مطالعه میکند، چقدر به نوشته خودش برمیگردد، چقدر میتواند ضعفهایش را ببیند و تا چه اندازه حاضر است برای پیدا کردن زبان و نگاه خودش تلاش کند.
اولین چیزی که برای نویسنده شدن ضروری میدانم، مطالعه است. نویسنده نمیتواند بدون شناخت ادبیات، زبان و آثار دیگران، انتظار داشته باشد مسیر خودش را بهدرستی پیدا کند. اما منظور من از مطالعه صرفا تعداد کتابهایی نیست که خوانده میشوند. خواندن نویسنده باید با دقت و پرسش همراه باشد. وقتی اثری را میخوانیم، باید بتوانیم از خودمان بپرسیم چرا این شخصیت باورپذیر شده است، چرا نویسنده این اتفاق را در این نقطه از داستان قرار داده، چرا یک جمله کوتاه بیشتر از چند صفحه توضیح در ذهن ما مانده و چه چیزی باعث شده یک اثر با وجود سادگی، تاثیر عمیقی ایجاد کند. وقتی خواندن به این مرحله برسد، کتاب دیگر فقط اثری برای لذت بردن نیست؛ تبدیل به یکی از مهمترین مدرسههای نویسنده میشود.
بعد از مطالعه، نوبت به نوشتن میرسد. هیچ نویسندهای تنها با فکر کردن درباره نویسندگی ساخته نمیشود. باید نوشت، حتی اگر نوشتههای نخستین ضعیف باشند. حتی اگر بعدها از بعضی از آنها راضی نباشیم. حتی اگر بعضی ایدهها هیچوقت به اثر نهایی تبدیل نشوند. نوشتن همان جایی است که فاصله میان تصور ما از تواناییمان و توانایی واقعیمان آشکار میشود. انسان ممکن است در ذهن خود تصور کند که نویسنده بسیار خوبی است، اما زمانی که شروع به نوشتن میکند متوجه میشود کدام بخشها را بلد نیست. این اتفاق شکست نیست؛ آغاز یادگیری است.
با این حال، زیاد نوشتن به تنهایی کافی نیست. نویسنده باید بتواند نوشته خودش را دوباره بخواند و درباره آن تردید کند. یکی از مهمترین تفاوتهای میان نویسنده تازهکار و نویسنده باتجربه، توانایی بازگشت به متن است. ممکن است برای نوشتن یک پاراگراف ساعتها وقت گذاشته باشیم، اما بعدا متوجه شویم وجود آن پاراگراف به اثر کمکی نمیکند. ممکن است جملهای را بسیار دوست داشته باشیم، اما در ساختار کلی کتاب اضافی باشد. نویسنده باید بتواند میان علاقه شخصی خودش و ضرورت اثر تفاوت بگذارد. به همین دلیل، بازنویسی را نباید مرحلهای فرعی دانست؛ بخش مهمی از خود نویسندگی در بازنویسی اتفاق میافتد.
در کنار نوشتن و بازنویسی، نویسنده باید مشاهده کردن را یاد بگیرد. نویسنده فقط در کتابها زندگی نمیکند. زندگی روزمره یکی از بزرگترین منابع اوست. رفتار آدمها، گفتوگوهای کوتاه، سکوتها، اختلافها، روابط، تصمیمها، شکستها و حتی اتفاقاتی که در نگاه اول کاملا عادی به نظر میرسند، میتوانند برای نویسنده معنا داشته باشند. تفاوت نویسنده با بسیاری از افراد در این است که از کنار جزئیات به سادگی عبور نمیکند. یک نگاه، یک مکث یا یک جمله معمولی ممکن است برای او شروع یک شخصیت، یک داستان یا یک مسئله فکری باشد. نویسنده باید یاد بگیرد فقط آنچه را اتفاق میافتد نبیند؛ بلکه درباره چرایی آن نیز سؤال کند.
از همین جا شناخت انسان اهمیت پیدا میکند. اگر نویسنده درباره انسان مینویسد، باید بتواند پیچیدگی انسان را بپذیرد. آدمها همیشه یکدست نیستند. ممکن است کسی همزمان عاشق و خشمگین باشد، هم شجاع باشد و هم بترسد، هم کسی را دوست داشته باشد و هم از او ناراحت باشد. شخصیتهای واقعی نیز همین تناقضها را دارند. نویسنده زمانی میتواند شخصیت باورپذیر بسازد که به جای تقسیم انسانها به خوب و بد، بتواند انگیزهها، ترسها، نیازها و تضادهای درونی آنها را ببیند.
تجربه نیز بخش مهم دیگری از این مسیر است. نویسنده باید زندگی را تجربه کند و فقط ناظر آن نباشد. شکست، موفقیت، رابطه، تنهایی، تغییر، تصمیمگیری و حتی اشتباهات میتوانند بخشی از سرمایه نویسنده باشند. اما تجربه شخصی زمانی به ادبیات تبدیل میشود که نویسنده بتواند از آن فراتر برود. اگر فقط آنچه برای خودمان اتفاق افتاده تعریف کنیم، ممکن است خاطره نوشته باشیم؛ اما اگر بتوانیم از آن تجربه یک مسئله انسانی استخراج کنیم، امکان دارد آن را به ادبیات تبدیل کرده باشیم.
نویسنده از زندگی خودش ماده اولیه میگیرد، اما اثرش باید بتواند فراتر از زندگی شخصی او حرکت کند.
موضوع دیگری که به نظرم بسیار اهمیت دارد، پیدا کردن صدای شخصی است. نویسنده ممکن است سالها از نویسندگان دیگر تأثیر بگیرد و این بخش طبیعی مسیر یادگیری است. اما در نهایت باید از مرحله تقلید عبور کند. قرار نیست نویسنده همیشه تلاش کند شبیه کسی بنویسد که دوستش دارد. باید به نقطهای برسد که وقتی نوشتهاش را میخوانیم، بتوانیم نگاه خودش را تشخیص دهیم. این صدا با انتخاب چند واژه خاص ساخته نمیشود؛ حاصل سالها مطالعه، تجربه، فکر کردن، نوشتن و آزمون و خطاست. سبک شخصی چیزی نیست که بتوان آن را یکشبه ساخت؛ سبک، نتیجه مسیر است.
نویسنده در این مسیر باید نقدپذیر نیز باشد. اگر فقط منتظر تعریف دیگران باشیم، بخش بزرگی از امکان رشد خودمان را از دست میدهیم. نقد میتواند ناراحتکننده باشد، اما گاهی دقیقا همان چیزی را به ما نشان میدهد که خودمان به دلیل نزدیکی زیاد به اثر قادر به دیدنش نیستیم. البته نقدپذیری به معنای پذیرفتن هر نظری نیست. نویسنده باید بتواند نقد را بشنود، آن را بررسی کند و تشخیص دهد کدام بخش واقعا به بهتر شدن اثر کمک میکند. نویسندهای که هیچ نقدی را نمیپذیرد، ممکن است در یک نقطه ثابت بماند؛ همانطور که نویسندهای که هر نظری را بدون فکر میپذیرد، ممکن است هویت خودش را از دست بدهد.
به همین دلیل نباید برای انتشار عجله کرد. تمام شدن یک کتاب با آماده شدن آن برای انتشار تفاوت دارد. گاهی لازم است نویسنده بعد از پایان اثر مدتی از آن فاصله بگیرد و سپس دوباره به سراغش برود. وقتی فاصله ایجاد میشود، نگاه نویسنده نیز تغییر میکند و ممکن است ضعفهایی را ببیند که هنگام نوشتن متوجه آنها نشده است. انتشار باید نتیجه رسیدن اثر به مرحله مناسب باشد، نه فقط نتیجه این احساس که دیگر از نگه داشتن آن خسته شدهایم.
از طرف دیگر، نویسنده باید شکست را نیز بخشی از مسیر بداند. ممکن است کتابی نوشته شود و دیده نشود، ممکن است ناشری آن را نپذیرد یا مخاطبان واکنشی که انتظار داشتهایم نشان ندهند. هیچکدام به تنهایی پایان نویسندگی نیستند. یک اثر میتواند موفق نباشد و در عین حال تجربهای بسیار مهم برای نویسنده ایجاد کند. نویسنده باید بتواند میان شکست یک اثر و شکست خودش تفاوت بگذارد. اگر هر نتیجه نامطلوبی را شکست شخصی بداند، خیلی زود از مسیر خارج میشود.
در نهایت، فکر میکنم یکی از مهمترین اشتباهات این است که نویسنده بودن را با مشهور شدن یا صرفا منتشر کردن کتاب یکی بدانیم. شهرت میتواند نتیجه یک اثر باشد، اما تعریف نویسندگی نیست. نویسنده باید پیش از آنکه به دیده شدن فکر کند، به ساختن اثر فکر کند. اگر نوشتن صرفا وسیلهای برای رسیدن به عنوان «نویسنده» باشد، خود نویسندگی در حاشیه قرار میگیرد.
برای من، نویسنده شدن یعنی ساختن یک نگاه. نویسنده باید به مرور یاد بگیرد جهان را چگونه ببیند، درباره آن چگونه فکر کند و آنچه را دیده و فهمیده، چگونه با زبان خودش به مخاطب منتقل کند. به همین دلیل نویسنده شدن یک اتفاق ناگهانی نیست. ممکن است اولین جمله، آغاز آن باشد؛ اما ادامهاش به سالها خواندن، نوشتن، تجربه کردن، اشتباه کردن، بازنویسی کردن و دوباره شروع کردن نیاز دارد.
اگر بخواهم تمام این مسیر را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: نویسنده شدن زمانی آغاز میشود که نوشتن برای انسان فقط کنار هم گذاشتن کلمات نباشد؛ بلکه به شیوهای برای دیدن جهان، فهمیدن انسان و پیدا کردن زبان شخصی خودش برای روایت آنچه دیده و اندیشیده، تبدیل شود.

نظر بدهید