حیات نوعی سازمانیابی خودپایدار، هدفمند و متکی بر تجربه درونی است. هانس یوناس استدلال میکند که موجودات زنده با ویژگیهایی مثل خودسازماندهی، آزادی نیازمند، متابولیسم خودارجاع و هدفمندی، قابل تقلیل به ماشینهای فیزیکی نیستند.
از آنجا که تنها سامانههایی که هوش، آگاهی و عاملیت نشان میدهند، موجودات زنده هستند، فهم حیات برای فهم هوش مصنوعی ضروری است.
نظریههای خودزایشی، سامانههای (M,R) و زیستسامانههای پیچیده، این نگاه را تقویت کردهاند.
این دیدگاه پایهای برای مباحث امروز درباره محدودیتهای هوش مصنوعی و تفاوت ذهن با محاسبه محسوب میشود.
نویسنده: آدام فرانک
تاریخ انتشار: ۶ مارس ۲۰۲۵
منبع: https://bigthink.com
ما در دورهای زندگی میکنیم که هیجان درباره هوشمصنوعی به اوج رسیده است. برخی از پرشورترین صداهای دنیای فناوری ادعا میکنند «ابرهوشی برتر از انسان» هر لحظه ممکن است ظهور کند.
اما افزون بر تردیدهای فنی نسبت به این گزاره، پرسشی عمیقتر در مرز میان علم و فلسفه نهفته است: چه چیزی زندگی را از غیرزندگی متمایز میکند؟
چرا یک سنگ بیجان و بیحس است، اما سادهترین سلول زنده، فعالیتی بیپایان و خستگیناپذیر برای ادامه بقا از خود نشان میدهد؟
از آنجا که تنها سامانههایی که آشکارا «هوشمند» هستند، موجودات زندهاند، اگر زندگی را درک نکنیم، شاید بخش مهمی از «هوش» را نفهمیدهایم.
فیلسوفی که شصت سال زودتر از زمان خود بود
شصت سال پیش، فیلسوفی تأثیرگذار اما نسبتاً ناشناخته به نام هانس یوناس پاسخ تازهای به این پرسش ارائه کرد؛ پاسخی خلاقانه، ریشهای و بسیار قدرتمند.
امروز در حوزههای گوناگون مانند علوم اعصاب، نظریه سامانههای پیچیده و فلسفه زیستشناسی، دیدگاههای یوناس دوباره در حال برجستهشدن است.
او میگوید: موجودات زنده فقط ماشین نیستند و ذهن انسان را نمیتوان صرفاً یک رایانه دانست.
زیستشناسی فراتر از فیزیک تقلیلگرایانه
در دوران یوناس و حتی امروز، بسیاری از دانشمندان جهان را «کاهشگرایانه» توضیح میدهند:
موجودات زنده چیزی جز اتمهایی در حرکت نیستند و تجربه درونی فقط محصول جانبی فرایندهای فیزیکی است.
در این نگاه، زیستشناسی باید در نهایت به فیزیک فروکاسته شود.
اما یوناس میگوید این «نظر علم» نیست؛ این فلسفهای درباره علم است.
او در کتاب پدیدار زندگی (۱۹۶۶) نشان داد که چرا موجودات زنده صرفاً مجموعهای از ذرات نیستند.
در فصل سوم کتاب، «معنای متابولیسم»، یوناس ضربه نهایی را به تقلیلگرایی وارد میکند:
آیا خدایی که جهان را تنها با قوانین مکانیکی میبیند، میتواند زندگی را تشخیص دهد؟
خدایی که فقط ذرات میبیند، زندگی را نمیفهمد
یوناس مثال معروف لاپلاس را بازخوانی میکند:
اگر موجودی قادر باشد موقعیت و سرعت تکتک ذرات جهان را بداند، میتواند آینده را تا بینهایت پیشبینی کند.
اما پرسش مهمتر این است:
آیا چنین خدایی میتواند بین موجود زنده و جسد تازهمرده تفاوت بگذارد؟
یوناس توضیح میدهد:
زندگی ماده ثابتی نیست؛ الگویی پایدار از جریان بیوقفه انرژی و ماده است.
در یک سال آینده، تقریباً هیچیک از اتمهای بدن شما همان اتمهای امروز نخواهد بود.
سنگ مجموعهای پایدار از اتمهاست.
اما موجود زنده الگویی پایدار از سازمانیابی است که با سیلی از ماده و انرژی زنده میماند.
از دید یوناس، هیچ وضعیت لحظهای از اتمها نمیتواند «زندهبودن» را آشکار کند.
بنابراین، خدای لاپلاس ــ که فقط ذرات و حرکتشان را میبیند ــ نابینای زندگی است.
زندگی: سازمانیابی خودپایدار
ایمانوئل کانت نخستین کسی بود که گفت موجود زنده «خودسازمانگر» است.
یک سلول هم ساختار خود (مثل غشا) را میسازد و هم بدون این ساختار نمیتواند زنده بماند.
این بازگشت پیوسته و خودارجاعی، اساس «متابولیسم» نزد یوناس است:
متابولیسم صرفاً واکنشهای شیمیایی نیست؛ فعالیت مستمر، خودسازمانده و خودحفظکنندهای است که سبب زندگی میشود.
زندگی همیشه هدف دارد
یوناس ویژگیهایی برای زندگی برمیشمرد که در جهان بیجان وجود ندارد:
۱. درونبودگی و فردیت
هر سلول درون و بیرون دارد؛ خودی دارد که باید حفظ شود.
یوناس حتی برای سادهترین سلولها نوعی «حس بودن» قائل است.
۲. آزادی نیازمند
موجود زنده «آزاد» است زیرا خود را از محیط متمایز میکند؛ اما «نیازمند» است، زیرا برای بقا وابسته به محیط است.
این وابستگی دائماً مرزهای حیات را تهدید میکند.
۳. هدفمندی
زندگی همیشه «برای چیزی» است.
برای باکتری هدف بقاست.
برای انسان هدف میتواند معنابخشی، هنر یا دانش باشد.
این نوع «بهخاطر چیزی بودن» در جهان فیزیکیِ بیجان وجود ندارد.
چرا این نگاه امروز اهمیت دارد؟
یوناس نه دوگانهگرایی را میپذیرفت و نه تقلیلگرایی را.
او میگفت زندگی از ماده پدید میآید، اما سطحی نو و اصیل ایجاد میکند.
در دهههای بعد، نظریههایی مانند خودزایشی (اتوپوئیسیس) توسط ماتورانا و وارلا، و نظریه سامانههای متابولیسم-ترمیم (M,R) توسط رابرت روزن، مسیر یوناس را علمیتر کردند.
این نظریهها نشان میدهند که سازمانیابی زیستی نه قابل تقلیل است و نه قابل شبیهسازی کامل در رایانه.
با رشد هوشمصنوعی، استدلال یوناس اهمیت بیشتری یافته است:
ماشینها شاید محاسبه کنند، اما آیا تجربه، هدف، نیاز، یا سازمانیابی خودبسنده دارند؟
این همان جایی است که یوناس به ما هشدار میدهد:
برای فهم هوش، باید نخست زندگی را بفهمیم.

نظر بدهید