کاظم معتمدنژاد، استاد برجسته حقوق و روزنامهنگاری، شخصیتی محوری در نهادینه کردن علوم ارتباطات در ایران محسوب میشود. وی با تاسیس اولین دورههای آموزش عالی رسانه در سال ۱۹۶۴ و سپس ارتقای آن به دانشکده علوم ارتباطات، گامی سترگ در آکادمیک کردن این حرفه برداشت.
پس از انحلال دانشکدهها در جریان انقلاب فرهنگی در دهه ۱۹۸۰، او با همراهی اساتیدی چون نعیم بدیعی و مهدی محسنیانراد، از نقطه صفر شروع به احیای رشتههای روزنامهنگاری و روابطعمومی کرد. معتمدنژاد آزادی رسانه را پیششرط توسعه میدانست و با تقسیم اهداف بزرگ به گامهای کوچک، پروژهای منسجم برای پیشرفت جامعه طراحی کرد.
در وضعیت کنونی که نظام ارتباطی ایران با چالشهای جدی ممیزی، نبود امنیت شغلی و پدیده باجنیوز مواجه است، آموزههای اخلاقی و توسعهمحور او همچنان راهگشاست. این گزارش مروری جامع بر تاریخ شفاهی نهادسازی رسانهای در ایران دارد و نشان میدهد چگونه بینش یک فرد میتواند ساختارهای علمی یک کشور را در برابر بحرانها حفظ کند.
حسن نمکدوست استاد روزنامهنگاری به «تاریخ شفاهی ایرنا» میگوید: من صفت پدر ارتباطات را برای دکتر کاظم معتمدنژاد دوست ندارم ولی واقعا ایشان نقش پدر را برای تکتک ما در دانشکده داشت. فردی فوقالعاده درستکار و انسانی بسیار حسابی بود. معتمدنژاد خودش یک پروژه توسعه بود. مرحوم دکتر عظیمی میگوید توسعه بیش از هر چیزی به انسان توسعه نیاز دارد. استاد ما دکتر معتمدنژاد به طور قطع انسان توسعه در ترازی خارقالعاده بود.
به گزارش ایرنا به نقل از «موزه و مرکز اسناد و مفاخر دانشگاه بیرجند» پرفسور کاظم معتمدنژاد استاد دانشگاه و حقوقدان، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۱۳ در روستای «مود» در ۳۶ کیلومتری بیرجند استان خراسان به دنیا آمد. وی به دلیل نقشی بیبدیل در توسعه و نهادسازی علوم ارتباطات به «پدر علم ارتباطات ایران» مشهور شده است.
معتمدنژاد تحصیلات ابتدایی و بخشی از متوسطه را در زادگاهش و بیرجند گذراند و سال ششم ادبی را در دبیرستان مروی تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۳۶ لیسانس حقوق قضایی از دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران گرفت و در سال ۱۳۳۹ موفق به اخذ دکترای حقوق قضایی از همان دانشگاه شد.
در دوران دانشجویی، با مصطفی مصباحزاده (مدیر روزنامه کیهان و استاد دانشگاه) آشنا شد و به روزنامه کیهان راه یافت. دیری نپایید که از مترجمی زبان فرانسه، به مسئولیت گروه خارجی و مقالات ارتقا یافت. با دریافت بورس تحصیلی از دولت فرانسه، برای ادامه تحصیل به این کشور رفت و موفق به اخذ دکترای حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه سوربن و دکترای تخصصی روزنامهنگاری از انستیتوی مطبوعات و علوم نظری دانشگاه پاریس شد. وی از سال ۱۳۴۶ وکیل پایه یک دادگستری بود و از سال ۱۳۷۹ به عنوان مشاور حقوقی اتحادیه بینالمللی ارتباطات دور (ITU) فعالیت میکرد.
پس از بازگشت به ایران در سال ۱۳۴۳، با همکاری موسسه کیهان، «دوره عالی روزنامهنگاری» را پایهگذاری کرد که بعدها به «موسسه عالی مطبوعات و روابط عمومی» و سپس در سال ۱۳۵۰ به «دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی» ارتقا یافت. وی از موسسان این دانشکده بود و سالها به عنوان معاون و رئیس در آن خدمت کرد.
پس از انقلاب نقشی کلیدی در احیای رشته علوم ارتباطات، راهاندازی دورههای کارشناسی ارشد و دکتری و تأسیس مرکز پژوهشهای ارتباطات ایفا نمود. او سالها استاد گروه علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی بود.
پروفسور معتمدنژاد، ارتباطات را نه تنها یک ابزار بلکه یک شاخص توسعه میدانست و بر نقش زیربنایی آن در برنامهریزی ملی تاکید داشت. وی منتقد نظریههای یکسویه توسعه ارتباطات مانند «جریان آزاد اطلاعات» و «نظریه نوسازی» بود و بر لزوم سیاستگذاری ارتباطی مبتنی بر منافع ملی و توجه به اقتضائات فرهنگی کشورهای در حال توسعه پافشاری میکرد. او بر ضرورت ایجاد «مرکز هماهنگی فعالیتها و سازمانهای ارتباطات کشور» برای نظارت، هماهنگی و آیندهنگری در این حوزه تاکید داشت.

فعالیـتهـای بینالمللی و افتخارات ایشان به شرح زیر است:
– عضو و موسس انجمن بینالمللی تحقیق در ارتباطات جمعی (IAMCR) از سال ۱۹۶۲
– عضو هیات موسس بخش ارتباطات بینالمللی انجمن مذکور (۱۹۷۶)
– عضو هیات موسس «مرکز مطالعات فراملی ارتباطات و اطلاعات در کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین» (پاریس، ۱۹۹۲)
– عضو انجمن بینالمللی حقوق فضا (از ۱۹۶۷)
– عضو انستیتوی بینالمللی ارتباطات
– عضو انجمن فرانسوی علوم ارتباطات و اطلاعات (از ۱۹۸۳)
– دریافت نشان درجه یک دانش از رئیسجمهوری در سال ۱۳۸۴
– انتخاب به عنوان استاد نمونه دانشگاههای کشور در سال تحصیلی ۷۴-۱۳۷۳
مهمترین تالیفات وی به این شرح هستند:
– وسایل ارتباط جمعی (در دو جلد)
– حقوق مطبوعات
– روزنامهنگاری (با همکاری ابوالقاسم منصفی)
– روش تحقیق در محتوای مطبوعات
– ارتباطات بینالملل
– جامعه اطلاعاتی: اندیشههای بنیادی، دیدگاههای انتقادی و چشماندازهای جهانی
– اجلاس جهانی سران درباره جامعه اطلاعاتی
– ارتباط جمعی غربی و انقلاب اسلامی ایران
وی علاوه بر تالیف کتاب، بیش از ۷۰ مقاله علمی در مجلات معتبر داخلی و بینالمللی منتشر کرد.
پروفسور معتمدنژاد، پس از عمری تلاش در راه اعتلای علم ارتباطات ایران، عصر روز ۱۴ آذر ۱۳۹۲ در تهران درگذشت و در قطعه نامآوران بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
«پروژه تاریخ شفاهی ایرنا» به مناسبت سالروز تولد دکتر معتمدنژاد سراغ دکتر حسن نمکدوست تهرانی از شاگردان مقطع کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری ایشان رفته است.
نمکدوست معاونت سردبیری ماهنامه پیام امروز، سردبیری ماهنامه علمی دانشگر، معاونت خبر خبرگزاری میراث فرهنگی، مدیریت مرکز آموزش و پژوهش موسسه همشهری و … را در کارنامه حرفهای خود دارد. عضویت در هیات علمی گروه ارتباطات دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی نیز در سابقه علمی وی موجود است. گفتوگوی ایرنا با نمکدوست بیشتر به اقدامات علمی و نهادسازیهای معتمدنژاد و شخصیت اخلاقی و علمی ایشان اختصاص دارد. همچنین در آن از برخی بی مهریها با این چهره علمی کشور سخن به میان آمده است.
ایرنا: یادم است در مراسم ترحیم دکتر معتمدنژاد از علاقه شدید خود به ایشان صحبت کردید. دلیل این علاقه چیست؟
نمکدوست: من فکر میکنم هر کس دکتر معتمدنژاد را از نزدیک و به طور طبیعی میشناخت به ایشان علاقمند میشد. در واقع علاقه من به ایشان یک علاقه استثنایی نبود و من تا به حال کسی را ندیدهام که آقای دکتر معتمدنژاد را از نزدیک بشناسد و نهایت احترام را برای ایشان قائل نباشد.
مثالی میزنم. یک روز همسرم به من گفت تو خیلی خیلی برای دکتر معتمدنژاد احترام قائل هستی و رفتارت با ایشان متفاوت است. گفتم شما از کجا متوجه شدهای؟ گفت هر کس تلفن میزند به طور طبیعی در حالت نشسته با او صحبت میکنی ولی وقتی دکتر معتمدنژاد تماس میگیرد سرپا میایستی و از ابتدا تا آخر گفت و گو ایستاده با ایشان حرف میزنی!
من این مطلب را به آقای دکتر یونس شکرخواه گفتم. به ایشان گفتم یونس، همسرم یک چنین صحبتی را با من کرده است. آقای شکرخواه هم گفت اتفاقا همسر من هم همین مطلب را به من گفته است!
من این افتخار را داشتم که از سال ۱۳۵۵ دانشجوی دکتر معتمدنژاد باشم. دوره دانشجویی من خیلی طولانی شد. من در دورههای کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری یعنی از سال ۱۳۵۵ تا سال ۱۳۸۳ رسما دانشجوی ایشان بودم. البته بعد از آن هم تا این لحظه دانشجوی آقای دکتر معتمدنژاد هستم.
آقای دکتر معتمدنژاد یک شخصیت یگانهای بود که در ادامه جزییات آن را خدمت شما توضیح میدهم. ایشان جزء اندیشهوزران ایرانی بود که دارای یک پروژه مشخص برای خود و مسیری که میخواست طی کند، بود. نقشهمند، هدفمند و با برنامه بود. دکتر معتمدنژاد یک پروژه داشت که ایشان را در رابطه با آن میتوان تعریف کرد. آن پروژه به نظر من این بود که مدام به توسعه و پیشرفت ایران فکر میکرد و فوقالعاده به این موضوع میاندیشید. اما آیا فقط به این موضوع میاندیشید؟ به طور قطع خیر. ایشان برای این کار دارای یک نقشه منسجم هم بود. به طور طبیعی ارتباطات و رسانهها کانون نقشه دکتر معتمدنژاد بود و ایشان توسعه و پیشرفت ایران را از منظر ارتباطات و رسانه میدید. ایشان در این نگاه هم فوقالعاده آرمانخواه و امیدوار بود هم فوقالعاده واقعنگر. نقشه ایشان هم نقشهای کاملا زمینی بود نه تخیلی. نقشه دکتر معتمدنژاد گرچه بسیار امیدوارانه و در هدف بلندپروازانه بود ولی واقعگرایانه نیز بود به طوری که باید با گامهای کوتاه و مستمر آن را در جامعه پیمود.
ایشان با اینکه هدف بزرگ و بلندی داشت ولی اعتقادش این بود که این اتفاق در ایران به سادگی رخ نمیدهد و هر چند ایران کشوری است که باید توسعه پیدا کند ولی با تمام موانع توسعه نیز مواجه است: موانع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی.
ایشان اصلا این پروژه را یک پروژه آسان نمیدانست و اگرچه در نهایت امیدوارانه به آن نگاه میکرد ولی معتقد بود جامعه ایران مملو از موانع، چالشها و بحرانها و دربرگیرنده بسیاری از تنشها، تناقضها و گسستهاست. دکتر معتمدنژاد این را فهم کرده بود به همین دلیل یک صبوری بیپایان در برابر مصائب و مشکلات داشت. من هرگز ندیدم ایشان ناامید و مایوس شود و از سختی مسیر و ناهمواری راه بترسد. دکتر معتمدنژاد انسانی فوقالعاده بود.
سالها قبل وقتی مراسم تجلیل و بزرگداشت آقای دکتر معتمدنژاد در دانشگاه ما برگزار میشد آقای دکتر صدرالدین الهی استاد بزرگ روزنامهنگاری که همه مدیون ایشان هستیم و شخصیتی خارقالعاده و یگانه بود، مطلبی زیبا درباره دکتر معتمدنژاد نوشت. در آن مطلب از روزهای آغازین شکلگیری دانشکده و شخصیت آقای دکتر معتمدنژاد یاده شده بود. آقای دکتر الهی شعری را هم که دکتر معتمدنژاد سروده بود در مطلب خود آورده بود. برای خود من خیلی عجیب بود که آقای دکتر معتمدنژاد شعر هم گفته بود. خود آقای الهی از ادبا و نقادات سطح بالای ادبیات بود؛ هم شعرشناس بود و هم شاعر. [با خنده] البته ایشان در آن نوشته اشاره میکند که دکتر معتمدنژاد شاعر خوبی نبود. در واقع، آقای دکتر الهی به اصطلاح قدری سر به سر آقای دکتر معتمدنژاد میگذارد و طنز هم بکار میبرد اما و البته طنزی دلنشین و برادرانه نه برخورنده، طنزی شیرین و از جنس شوخیهایی که ما خودمان هم گاهی با خودمان داریم. شوخیهایی که اگر یک غریبه بشنود شاید احساس کند من دارم شما را سرکار میگذارم ولی ما که با هم هستیم میدانیم این شوخیها بخشی از رفاقت و صمیمیت میان ماست.
دکتر الهی در پایان آن مطلب توضیح میدهد که تفاوت دکتر معتمدنژاد با ایشان چه بوده است. آقای دکتر الهی میگوید من و همفکرانم گرچه به ایدهها و آرمانهای بسیار بزرگ فکر کردیم، نتوانستیم کار زیادی در رابطه با آنها انجام دهیم، ولی دکتر معتمدنژاد ایدههای بزرگ را تبدیل و تقسیم به ایدههای کوچک میکرد و یکی یکی آنها را انجام میداد. فرق ما با آقای دکتر معتمدنژاد این بود که ایشان مسیر را تقسیم کرده بود و گام به گام جلو میرفت. دکتر الهی نوشته بود الان که نگاه میکنم میبینم کار درست را ایشان انجام داد و و از همین رو دکتر معتمدنژاد را باید به عنوان چهره اصلی ارتباطات ایران شناخت. بنابراین دکتر معتمدنژاد آرزوهایی کوچک، اما در نقشه و مقیاسی بزرگ داشت که آنها را محقق میکرد. این هم به آن دلیل بود که پروژه، نقشه و ممارست داشت و خستگی ناپذیر بود. این جنبه کلی قضیه و قصه دکتر معتمدنژاد است.
این تخصیصی که زدم به ارتباطات و رسانه بود. اما تخصیص دیگرم به این است که ایشان به طرز حیرتانگیزی به آزادی به معنای اعم و آزادی رسانه و ارتباطات به طور اخص باور داشت. همزمان آقای دکتر معتمدنژاد یک متفکر توسعه بود و به رویکردهای انتقادی باور داشت. ایشان در دوره کارشناسی ارشد و دکتری، مطالعات انتقادی تدریس میکرد. مقالاتی که در زمینه مطالعات انتقادی در ارتباطات رسانهای به زبان فارسی نوشته شده است عمدتا متعلق به دکتر معتمدنژاد است. ضمن چنین باور و رویکردی، پروژه کاظم معتمدنژاد توسعه و پیشرفت ایران در تعامل با ارتباطات و رسانهها با تکیه بر اندیشه آزادی بود.
ایشان فرد بسیار سلیمالنفسی بود. بسیار راستگو و درستکردار بود. بعید میدانم کسی بگوید من از دکتر معتمدنژاد دروغ شنیدهام. بعضی چیزها به دکتر معتمدنژاد نمیآمد. مسائلی که متاسفانه براثر یک سری مناسبات نابسامان در جامعه ما وجود دارد مانند ریا، اصلا به ایشان نمیخورد. من نمیدانم کسی آیا اصلا قادر است تجسم کند که آقای دکتر معتمدنژاد میتواند ریاکار باشد؟ به نظرم حتی آن را تجسم هم نمیتوان کرد. کاظم معتمدنژاد با صفت ریاکاری چفت و بست نمیشود. مثل این است که بگویید یک درخت سرسبزی وجود دارد که دارد هوا را آلوده میکند. این دو با هم چفت و بست نمیشوند.
راستگو و درستکار بودن، متانت و فروتنی البته به معنای این که شما خود به خود فروتنی را در ایشان احساس می کردید. دکتر معتمدنژاد هیچ اصراری نداشت که نشان دهد فرد فروتنی است. بسیار آرام و خونسرد بود. شما نه خنده بلندی از ایشان میدیدید و نه اخمی. خیلی به ندرت پیش میآمد که شما عصبانیتی از ایشان دیده باشید. خود من که ندیدم. اصلا پرخاشی در رفتار ایشان وجود نداشت.
دکتر معتمدنژاد پروژه پیشرفت و توسعه ایران در تعامل و ارتباط با رسانههای ایران را به معنای خاص طراحی کرد. البته دیگر علاقه ایشان به حقوق اساسی و استاد حقوق بود. در این قالب خود به خود، حقوق با رسانهها ترکیب میشود و ترکیب آن دو میشود توجه به آزادی، شامل آزادیهای اجتماعی، آزادیهای فکری، آزادی بیان و آزادی رسانه. آزادی رسانه شاخصترین نمود آزادی بیان و آزادی بیان هم مهمترین شاخص آزادیهای فکری است. این مسیری است که ایشان داشت. به نظر من جایگاه ایشان در تاریخ ارتباطات، آموزش و توسعه ارتباطات و رسانه و روزنامهنگاری یگانه است.
رابطه ایشان با دانشجویان چگونه بود؟
آقای دکتر معتمدنژاد رابطه بسیار محترمانهای با همه به خصوص دانشجوها و دانشگاهیان داشت. ایشان به همان اندازه که نهاد پیش برنده توسعه در ایران را رسانههای آزاد میدانست این نقش را برای دانشگاه هم قائل بود. به همین خاطر هم زندگی خود را وقف دانشگاه کرد. شما حتما میدانید که در قبل از انقلاب دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی دو بنیانگذار داشت: یکی آقای دکتر مصطفی مصباح زاده که به صورت طبیعی هم بنیانگذار و هم حامی این دانشکده بود. چون دانشکده متعلق به موسسه کیهان بود و ایشان نقش یگانهای در بنیانگذاری آن داشت.
اما آقای دکتر معتمدنژاد هم پا به پای دکتر مصباحزاده بود. من فکر میکنم از همان ابتدا این دو نقشهای مشترک ریخته بودند که دانشگاهی را تاسیس کنند. به همین دلیل هم آقای معتمدنژاد به خارج رفت و دکتری تخصصی روزنامهنگاری را در کنار مدرک حقوق اساسی که قبلا داشت گرفت و به ایران برگشت و دانشکده را تاسیس کرد. وقتی من در سال ۱۳۵۵ وارد دانشکده شدم دکتر معتمدنژاد معاون آموزشی دانشکده علوم ارتباطات بود اما همه او را رئیس واقعی آنجا میدانستند. گرچه مرحوم دکتر اردلان به لحاظ رسمی رئیس دانشکده بود ولی هر مسالهای که در دانشکده وجود داشت به آقای دکتر معتمدنژاد ارجاع داده میشد و کسی نسبت به این مساله ابهامی نداشت.
بعد از آن دکتر معتمدنژاد در حفظ دانشکده خیلی تلاش کرد. زمانی که طوفان انقلاب برپا شد آقای دکتر مصباحزاده از ایران رفت. یعنی حامی اصلی مادی و معنوی دانشکده که موسسه کیهان و امکانات آقای مصباحزاده بود کنار رفت و کسی باید این مسیر را ادامه میداد. در واقع، موضوع اصلی، حفظ دانشکده و رشتهها بود. بحث توسعه و تداوم رشتهها اولویت داشت. بعد هم که دانشکده منحل شده و بحث اعاده دانشکده در دستور کار آقای دکتر معتمدنژاد قرار گرفت. همه اینها با تلاشی انجام شد که دکتر معتمدنژاد سامان داد. البته آقای دکتر نعیم بدیعی هم از زمانی که به ایران آمد پا به پای دکتر معتمدنژاد، ایشان را همراهی کرد. همین طور آقای دکتر مهدی محسنیانراد نیز از زمانی که دانشجوی دکتر معتمدنژاد بود در این زمینه تلاش کرد. این سه نفر واقعا فوق العاده بودند. شخصی مثل من خود را واقعا مدیون این سه شخص میداند. این اصلا جای هیچ ابهامی ندارد. این سه نفر پایمردی و تلاش کردند، خون دل خوردند و با کمک هم این مجموعه را حفظ کردند. اما از این دو استاد عزیز یعنی دکتر بدیعی و دکتر محسنیان راد بپرسید خواهند گفت نقش اصلی را در این تلاش، آقای دکتر معتمدنژاد داشتهاند.
خاطرم است آقای دکتر بدیعی در همان مراسم بزرگداشت و تجلیل از دکتر معتمدنژاد تعبیر فوقالعاده فروتنانهای در مورد خودش به کار برد. ایشان با بیان شعر معروف «قطره دریاست اگر با دریاست، ورنه آن قطره و دریا دریاست» رابطه حسی و عاطفی خود با دکتر معتمدنژاد را بیان و ایشان را به عنوان شخصیت اصلی مطرح کردند، در حالی که خود دکتر بدیعی هم برای دانشکده ما بسیار تلاش کردند.
اما به طور اخص وقتی من میگویم رفتار احترام آمیز با دانشجو مقصودم چیست؟ در واقع، ما چه موقع میگوییم شخصی، استاد یا معلم، نسبت به امر آموزش و دانشجو رفتار محترمانهای دارد؟
یکی از دوستان میپرسید: به نظر شما مهمترین صفت یک استاد یا معلم خوب چیست؟ ما هر کدام جوابی دادیم. جواب خودش این بود که مهمترین صفت یک معلم خوب یا استاد خوب این است که خود محصّل و دانشجوی خوبی باشد. این را شما به طور قطع در رابطه با آقای دکتر معتمدنژاد میدیدید. ایشان محصل و دانشجوی بسیار خوبی بود. کاملا میکوشید خود را به روز نگه دارد و بحثهای جدی و جدید علمی را پی بگیرد. شما میتوانید از دانشجویان درباره این شیوه و عادت ایشان پرس و جو کنید: وقتی دکتر کلاسی برای دانشجویان ارشد و دکتری برگزار میکرد دقیقتر از هر کس دیگری از صحبتهای دانشجویان یادداشت برمیداشت. حجم یادداشتی که ایشان برمیداشت بیشتر از حجم مطالبی بود که ما از ارائه همکلاسی های دانشجویمان یادداشت میکردیم. البته ایشان اصل موضوع را خیلی بهتر و بیشتر و بهتر از ما میدانست ولی با این کارش میخواست به ما یاد بدهد که چقدر باید دقیق باشیم و به صحبتها و مباحث گوش بدهیم.
نکته دیگری که میخواهم بیان کنم این بود که ایشان به دانشجویانش مجال بروز میداد. ایشان برگزاری بسیاری از کلاسهای ما را وقتی دانشجو بودیم به خودمان میسپرد. مثلا من میدانستم که این دوشنبه نوبت من است که از ابتدای کلاس تا انتهای آن بحثی را ارائه کنم. خیلی وقتها ایشان حتی برگزاری کامل کلاس را به دانشجویان میسپرد. تماس میگرفت و میگفت امروز نمیتوانم بیایم و شما جای من برای تدریس بروید. حتی گاه از روی فروتنی میگفت شما در این بحث از من مسلطتر هستید. خیلی کم پیش میآید که یک استاد به دانشجوی خود چنین حرفی را بزند.
وقتی جلوتر رفتیم و جسم ایشان به دلیل بیماری رنجورتر شد فراوانی این کار بیشتر شد. کلاسهای دکتری یا فوقلیسانسی که ایشان استادش بود را به ما میسپرد و ما هم سعی میکردیم کلاس را آنطور که بایسته است پیش بریم. این در واقع یک میدان بود. شما به دانشجوی دکتری خود میدان میدهید که بیاید سرکلاس دکتری و ارشد تدریس کند. اما انجام این کار برای ایشان بدیهی و طبیعی بود.
ایشان صفت دیگری هم داشت و آن روزآمد بودنشان بود. دکتر معتمدنژاد در اواخر عمر چندین مقاله و یکی دو کتاب به طور اختصاصی راجع به اینترنت و فضای مجازی و جامعه اطلاعاتی تدوین کرد. کمااینکه به رغم بیماری در همایشها و کنفرانسهای بین المللی که راجع به این موضوعات بود شرکت میکرد. روزآمد بودن واقعا یکی از ویژگیهای فوق العاده جذاب ایشان بود.
ویژگی دیگر دکتر معتمدنژاد خطاپوش بودنشان بود. در تمام طول آشنایی که با ایشان داشتم بسیار پیش آمد که دانشجویان کارهایی را به خاطر جوانی یا ناپختگی مرتکب میشدند که ممکن بود باعث شود خاطر ایشان مکدر شود ولی ایشان هرگز دچار کدورت و تکدر خاطر نمیشد. از دیگر دوستان هم میتوانید این موضوع را بپرسید. آقای دکتر معتمدنژاد خیلی خطاپوش بود و خطایی را از کسی را در یادش نگه نمیداشت. مجموع این خصوصیات باعث شد ایشان برای دانشجویانش خیلی محترم و تکرارناپذیر باشد.
جناب دکتر نمکدوست به اعتقاد شما آقای دکتر معتمدنژاد چه خدماتی را برای علم ارتباطات ایران انجام دادند؟
به لحاظ علمی ایشان این علم را بنیانگذاری کرد. آقای دکتر مصباح زاده هم قطعا نقش بزرگی داشت ولی ایشان کل پروژه را به دست آقای معتمدنژاد سپرد. آقای معتمدنژاد دانشکده را بنیانگذاری و درباره این رشته، ادبیات تولید کرد. کتابهای روزنامه نگاری، وسایل ارتباط جمعی، حقوق مطبوعات و تحلیل محتوای ایشان قبل از انقلاب تهیه شده بودند. اینها کتابهایی بود که آقای دکتر معتمدنژاد قبل از انقلاب شخصا تدوین کرده بود.
شما اگر به مجموعه انتشارات دانشکده در آن زمان و استادان آن زمان نگاه کنید با مجموعهای از بهترین استادان و متون دانشگاهی مواجه میشوید. اینها ثمره تلاش مشترک آقایان دکتر مصباح زاده، دکتر معتمدنژاد و دیگران بود. اشخاصی مانند دکتر طلوع شمس که رشته مدیریت را سرپرستی میکرد، دکتر منوچهر فرهنگ که اقتصاد و زندگی اقتصادی ایران را درس میداد و کتابی به همین نام برای دانشکده نگاشته بود یا دکتر عبدالحمید ابوالحمد که به ما اصول علم سیاست یاد داد و ایشان هم کتابی به همین نام برای دانشکده نگاشته بود، از جمله استادان دانشکده ما بودند. نقد ادبی را هم دکتر حسن انوری درس میداد. ایشان مولف فرهنگ سخن و چهرهای برجسته در ادبیات فارسی است. روانشناسی و روانکاوی را دکتر حسن صفوی تدریس میکرد که استادی برجسته و صاحب تالیف در این زمینه بود. یا افرادی مانند آقایان رضا مرزبان و فرج الله صبا روزنامهنگاری و نگارش را تدریس میکرد که در این زمینه صاحب نام بودند. دکتر حمید نطقی هم در رشته روابط عمومی فوقالعاده بود یا دکتر حسین الهی قمشهای که مدیر گروه ترجمه دانشکده بود.
یعنی دانشکده ما هر چند کوچک بود ولی استادان فوق العاده خوبی داشت. مجموعه آن دانشکده و اساتید آن انصافا درجه یک بودند. آقایان معتمدنژاد و مصباح زاده به خاطر روابطی علمی عمیقی که با استادان برجسته داشتند تلاش بسیاری کردند که فضایی دانشگاهی متمایز به لحاظ کیفیت علمی ایجاد شود و انصافا در این کار هم موفق بودند. آنها کاری کرده بودند که همان دانشکده کوچک و به اصطلاح دورافتاده و تک افتاده سه راه ضرابخانه برای خودش یک جهان باشد. جهانی که به واسطه پیوند خود با یک نهاد بسیار مهم اجتماعی آن موقع یعنی مؤسسه کیهان و بالطع رسانههای دیگر به جهانی بزرگتر وصل شده بود و اصلا کوچک به نظر نیامد.
درست است که قبل از انقلاب یک دانشکده کوچک ۲۰۰ نفره داشتیم که حتی سلف سرویس نهار گرم مرسوم دانشگاهها را نداشت و یا این که سالن ورزش هم نداشتیم اما دنیای بزرگی داشتیم. بگذارید از کوچکی آن مثالی بزنم. یک روز در دانشکده یکی از دوستان گفت اگر بخواهیم به ما مربی فوتبال بدهند باید یک تیم ۲۴ نفره بازیکن داشته باشیم. اما ما هر کاری کردهایم نتوانستهایم تعداد را به ۲۴ نفر برسانیم. تو یک روز همراه ما بیا و به عنوان دکور در ورزشگاه داودیه در تیم ما حاضر شو. چون یک نفر ناظر میآید و اگر ما ۲۴ نفر باشیم به ما مربی میدهد. من که فوتبال هم بلد نبودم این درخواست را پذیرفتم و به آنجا رفتم. اما من هم که بازی بلد نبودم عضو ثابت این تیم شدم چون کسی را نداشتند.
اما همین دانشکده کوچک ما به لحاظ اتصالی که با موسیه کیهان داشتیم و البته همکارانی که همان موقع با رادیو تلویزیون کار میکردند و به اصطلاح برای خود غولی بودند یا افرادی که در روزنامههای اطلاعات یا آیندگان کار میکردند، تبدیل به جهانی بزرگ شده بود.
آقای دکتر معتمدنژاد جهان کوچک ما را به جهان بزرگ پیوند داد و آن را مدیریت کرد و به آن عمق داد. ایشان به این دنیای کوچک ما شاخ و برگ داد و مانند یک درخت، آن را تناور کرد و زمانی هم که از میان ما رفت یک دانشکده علوم ارتباطات جدید را که در مقطعی از دانش ایران ستانده شده بود مجددا اعاده کرده بود. این دانشکده جدید اما دیگر فقط در مقطع کارشناسی نبود و کارشناسی ارشد و دکتری هم داشت و از دانشجوهای خودش، استاد تربیت میکرد.
نقش آقای دکتر معتمدنژاد در تثبیت رشته روزنامهنگاری در دانشگاه در سالهای پس از انقلاب چه بود؟
این مطالب شنیدههای من است و خودم در موقعیت حضور نداشتهام. دانشکده ما مثل دیگر نهادهای آموزش عالی بر اثر انقلاب فرهنگی تعطیل شد. وقتی هم دوباره میخواست بازگشایی شود دیگر دانشکده سابق نبود. یک تعیین تکلیف کلی برای تعدادی از دانشکده ا و مدارس عالی شده بود و آنها همگی زیر چتری کلی «دانشگاه علامه طباطبایی» قرار گرفته بودند. چیزی را که من در خاطرم است از نقل قولی است که آقای دکتر بدیعی بیان کرد. البته اگر اشتباهی هم باشد تقصیر از من است و به حافظهام برمیگردد. شما بهتر است شرح ماوقع را از دکتر بدیعی بپرسید.
آقای دکتر بدیعی تعریف میکرد و میگفت که وضع طوری شده بود که ما باید دوباره ضرورت وجود دانشکده، گروه و حتی رشتههای آن را اثبات میکردیم. برای کسانی که تحولات انقلاب فرهنگی را مدیریت میکردند این تصور وجود داشت که رشتههای اصلی دانشکده یعنی روزنامهنگاری و روابط عمومی اصلا به چه دردی میخورد؟! آقای بدیعی به یکی از استادان معروف جامعهشناسی اشاره میکرد که گفته بود روابط عمومی یک رشته آمریکایی است و آنها این رشته را درست کردهاند پس به درد ما نمیخورد! روزنامهنگاری هم که کاری ندارد، میروند و یک مصاحبه انجام میدهند. این را هم که ما در روش تحقیق به دانشجویان جامعه شناسی یاد میدهیم! واقعا در آن مقطع چنین تصوری حاکم بود.
جالب است بدانید در آن مقطع زمانی سالنی بزرگ در دانشکده وجود داشت که میزها کنار هم بودند و استادان باقی مانده از دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی حتی یک اتاق هم نداشتند. اساتید ما مثل آقای دکتر بدیعی و دیگران دور همان میز مینشستند و گروه ارتباطات در گرد همان میز شکل میگرفت!
آقای دکتر معتمدنژاد باید کار را دومرتبه از صفر شروع میکرد. آقای محسنیانراد و آقای دکتر بدیعی که همراه ایشان بودند. چند نفر دیگر از دوستان هم بسیار کمکحال این استادان بودند. مثل مرحوم آقای هوشنگ عباسزاده و مرحوم آقای خسرو یحیایی. اینها قبل از انقلاب جزء اعضای هیات علمی دانشکده بودند. آقایان مهدی فرقانی و حسین قندی و میرعابدینی هم کمک میکردند.
آقای دکتر هادی خانیکی و فکر کنم خانم گیتی علی آبادی هم در آن سالها بودند. استاد دیبایی هم بود. همه اینها با آقای دکتر معتمدنژاد کار میکردند. اینها جمع محدودی بودند که تلاش میکردند مفهوم ارتباطات و رسانه را ذیل دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی حفظ کنند. چون دانشکده ما منحل و به گروه ارتباطات در دانشکده علوم اجتماعی تبدیل شده بود.
شما میدانید چقدر سخت است که بخواهید یک کار بزرگ را در فضایی که پر از نگاههای نادقیق و غیرعلمی است دوباره پیریزی و حفظ کنید و به اصطلاح از آب و گل درآورید. انواع ناملایمات باشد، مانع باشد ولی شما آن کار را ادامه دهید. آقای معتمدنژاد حتی در چگونگی ساخت و ساز دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی در سه راه ضرابخانه هم نظارت داشت. حالا آن دانشکده قبل از انقلاب تبدیل به یک مجموعه با عنوان گروه ارتباطات و سه چهار میز به هم چسبیده در یک دفتر بزرگتر و شلوغ تبدیل شده بود. این یک نزول و به قول معروف از عرش به فرش آمدن بود. به هیچ وجه اتفاق ساده ای نبود ولی آقای دکتر معتمدنژاد به دور از هر گونه ناراحتی، وضعیت تازه را به عنوان نقطه عزیمتی تازه فهم و انتخاب کرد. برای ایشان اصولا چیزی به نام شکست وجود نداشت. هر ناملایمتی برای ایشان یک نقطه عزیمت جدید بود. در دهه ۶۰ ما در چنین وضعیتی بودیم. دانشکدهای در کار نبود.
از آنجا پروژه معتمدنژاد دوباره در دستور کار قرار گرفت. در وجود آقای دکتر معتمدنژاد یک بیقراری به سمت توسعه و پیشرفت وجود داشت. این پروژه کار کرد و آقای دکتر بدیعی که ما واقعا مدیون ایشان هستیم و استادی درجه یک است در کنار ایشان بود. این کار توام با یکسری اتفاقات شد که باز نقش آقایان معتمدنژاد و بدیعی در آن شاخص بود. مثلا ما حولوحوش سالهای دهه ۷۰ با مفهومی به نام فصلنامه رسانه و دفتر مطالعات توسعه رسانهها مواجه میشویم. شما اگر به شمارههای آغازین فصلنامه رسانه مراجعه کنید یا به کانون تفکری که دفتر مطالعات توسعه رسانهها داشت، نقش قطعی آقای دکتر معتمدنژاد و تیم ارتباطات گروه ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی را در آنها میبینید. این یک امر بلامنازع است. البته با کمک خارقالعادهای که آقای دکتر خانیکی در آن زمان به توسعه این رشته کرد.
یکی از نکات مهمی که در امر توسعه رشته ارتباطات باید به آن توجه کنیم نقش آقای دکتر خانیکی در تقویت و تسهیل فرایندهای توسعهای رشته ارتباطات و رسانهها در ایران بود که البته بازیگران اصلی آن به لحاظ علمی همان آقایان معتمدنژاد و بدیعی و محسنیانراد بودند ولی دکتر خانیکی نقش اجرایی و پیشبرنده و تسهیلگر بسیار جدی در آن داشت. آقای دکتر فرقانی و دکتر شکرخواه هم در این فرایند بودند. آقای فرید قاسمی هم نقش زیادی در این زمینه داشت. اگر اشتباه نکنم شمارههای نخست فصلنامه رسانه را آقای فرید قاسمی سردبیری کرد. آقای قاسمی به جزء کتابهای متعددی که دارد گنجینه تاریخ مطبوعات ایران است و صفات مثبت دیگری دارد که هر چقدر بگوییم باز کم است. ایشان نقشی جدی در ساختار فصلنامه رسانه و پیش بردن امورات آن داشت. کارهای بزرگی کرده است که به خاطر مناعت طبعی که دارد بروز نمیدهد.
این اقدامات باعث شد این مسیر جلو برود. دفتر توسعه رسانهها و فصلنامه رسانه که تاسیس شد به گسترش مفهوم ارتباطات رسانهای به لحاظ علمی در ایران خیلی کمک کرد. کمی پیش آمدیم دانشکده صاحب جا و فضا شد و اساتید اتاق داشتند. فکر میکنم سال ۱۳۷۳ یا ۷۴ بود که به دلیل حضور برخی در دوره دکتری مثلا آقای دکتر داود زارعیان، تفاهمی بین گروه ارتباطات و شرکت مخابرات منعقد و مرکزی به نام مرکز پژوهش ارتباطات تدریس شد. آقای ابراهیم آبادی نقشی اصلی در تاسیس آن داشت. این مرکز هنوز هم هست. مکان آن هم تا مدتی نزدیکی ایرنا بود و همسایه شما بودیم.
همزمان با این کارها دانشگاه آزاد هم به رشته علوم ارتباطات و رسانهها و روزنامهنگاری و روابط عمومی توجه و در توسعه این رشته نقش بازی کرد. آقای دکتر فرهنگی و همکاران ایشان مثل آقای دکتر باقر ساروخانی و دکتر محمد سلطانیفر تلاش بسیاری کردند تا این کار توسعه پیدا کند.
به تدریج که پیش آمدیم ایده موضوع بازگشت و تاسیس دوباره دانشکده بیشتر مطرح شد. گروه به دانشکده ارتقا پیدا کرد که در این راه دکتر معتمدنژاد تلاش زیادی کرد. از طرفی برخی از دانشجویان دکتر معتمدنژاد مانند دکتر حسین افخمی هم به ایران برگشته بود و این امید را ایجاد کرده بود که بتوان رشته روابط عمومی را با قدرت احیا کرد.
در دانشگاه تهران هم در رشته ارتباطات تاسیس شد همین طور در دانشگاه سوره. دانشکده خبر هم به وجود آمد. رشته ارتباطات در دانشگاه امام صادق هم راهاندازی شد و آقای دکتر محسنیانراد به آنجا رفت و عضو هیات علمی شد.
به تدریج موضوع آیسیتی مطرح شد. خود دکتر معتمدنژاد به اضافه تعدادی از دوستان ایده تاسیس انجمن ایرانی جامعه اطلاعاتی را مطرح کردند و تاسیس این انجمن به تایید وزارت علوم رسید و شکل گرفت.
اما متاسفانه از زمانی که آقای دکتر معتمدنژاد دچار بیماری شد این روند افول کرد و خود این نشان داد که آقای دکتر معتمدنژاد چقدر این زمینه نقش داشت. اما باز هم با ممارستی که ایشان داشت توانست از نظر حقوقی وضعیت را سامان دهند و ما دوباره دارای دانشکده علوم ارتباطات در مجموعه دانشگاه علامه طباطبایی شویم. اگر شما الان به دانشکده در نزدیکی دهکده المپیک بروید میبینید که یکی از دانشجویان خوب آقای دکتر معتمدنژاد به نام آقای دکتر سیدمحمدمهدیزاده با دوستان دیگری که با ایشان همکاری میکنند آنجا را اداره میکنند.
آقای دکتر معتمدنژاد را بیشتر میتوانیم استاد روابط عمومی بدانیم یا استاد روزنامه نگاری؟
آقای دکتر معتمدنژاد در دو زمینه تخصصی کار کردهاند. یکی حقوق که شامل حقوق اساسی و حقوق مطبوعات است. ایشان دکترای روزنامهنگاری داشت و استاد روابط عمومی به معنای کامل آن نبود. البته حتما دانشجویان روابط عمومی هم از حضور ایشان در مباحثی بهره بردهاند ولی به نظر من چهره اصلی روابط عمومی ایران آقای دکتر حمید نطقی است. ایشان بود که قبل از انقلاب به این رشته سر و سامان داد و خون دل خورد تا رشته روابط عمومی در این کشور استوار شود. آقای معتمدنژاد را باید بیشتر در حوزههای حقوق و روزنامهنگاری و جامعه اطلاعاتی بررسی کرد و تا حدی روابط عمومی. آقای دکتر نطقی را باید بیشتر استاد روابط عمومی دانست و تا حدودی ادبیات. آقای نطقی ادیب بود. انسانی بود شگفتانگیز. بیشتر اهل ادبیات بود تا روزنامهنگاری. آقایان صدرالدین الهی، فرج الله صبا، رضا مرزبان هم که در دانشکدهمان تدریس میکردند غولهای روزنامهنگاری زمان خود بودند.
دکتر معتمدنژاد اما غول روزنامهنگاری زمان خودش نبود. معلم بود و کسی بود که به لحاظ دانشگاهی این کار را اجرا کرد. آقایان الهی، صبا و مرزبان ولی در تحریریه سردبیر تمام بودند و کسی تردیدی در این باره نداشت. این بزرگان در حرفه روزنامهنگاری قله بودند.
وضعیت فعلی روزنامهنگاری کشور چقدر با آرمانهای دکتر معتمدنژاد فاصله دارد؟
راجع به این مساله بسیار باید صحبت کنیم. بارها گفتهام و بار دیگر هم میگویم که ما در موقعیتی نابسامان هستیم. یک جلسه مخصوص باید راجع به این موضوع صحبت کنیم. اوضاع خیلی نابسامان است. این هم تقصیر روزنامهها و روزنامهنگاران نیست. نظام ارتباطی ما این بلا را سر روزنامهنگاری آورده است. نباید فکر کنیم روزنامه نگار خوب یا سردبیر خوب نداریم. ما یک نظام راهبری ورشکسته ارتباطی- رسانهای داریم که دلیل آن نگاه نابسامان حاکمیت و مدیریت سیاسی جامعه است.
برخی منتقدان دکتر معتمدنژاد میگویند ایشان در مقابل توقیف مطبوعات واکنشی نشان نداد در حالی که عنوان پدر علم ارتباطات را داشتند. نظر شما چیست؟
به نظر شما خود من در این باره واکنشی نشان ندادهام؟ فکر میکنم بعضی اوقات پاسخ داده باشم. رویکرد من محصول تلاشهای علمی آقای دکتر معتمدنژاد است. دوستان دیگری هم واکنش نشان دادهاند که آنها هم نگاهشان محصول دیدگاههای دکتر معتمدنژاد است. میخواهم بگویم بعضیها ممکن است خودشان واکنشی نشان ندهند اما چیزی را در وجود دیگران نهادینه کردهاند که این حس را در وجود آنها ایجاد میکند که کار لازم را انجام دهند. این که شما راجع به یک موضوعی واکنش لفظی نشان بدهید به طبع و روش شما برمیگردد. این به این معنا نیست که آقای دکتر معتمدنژاد با این کارها موافق بود یا مخالف نبود. آنچه ما از ایشان یاد گرفتیم این بود که با توقیف مطبوعات و رسانهها مخالفت کنیم. ایشان این را به صراحت به ما یاد داد. فکر کنم کسان دیگری که با ایشان نشست و برخاست داشتند هم همگی گواهی دهند که این حس را از ایشان گرفتهاند.
شما ندیدهاید که آقای دکتر معتمدنژاد با صدای بلند بخندد چرا که طبع ایشان این طور نبود. ندیده بودید سر کسی داد بزند چون طبع ایشان این طور نبود. طبعشان این طور نبود که بگوید من محکوم میکنم ولی هر جا که میرفت و از ایشان سوال میشد چرا توقیف مطبوعات را محکوم نمیکنید آرام جواب میداد. ایشان فرد روشنی در این زمینه بود. البته شاید دوستانی دوست داشتند ایشان این موضوع را علنیتر و آشکارتر بیان کند ولی من معتقدم اگر از حسن نمکدوست یا کسانی که این روند را سریعتر و قاطعتر محکوم کردهاند بپرسید خواهند گفت بخشی از این رفتار را از آموزههای دکتر معتمدنژاد الهام گرفتهاند.
آقای دکتر معتمدنژاد چه نقشی در پرورش روزنامهنگاران داشت؟
ایشان موانع آموزش روزنامهنگاری را از منظر دانشگاهی از سر راه برداشت. اما آیا روزنامهنگاری فقط از دانشگاه ارتزاق میکند؟ خیر، چنین نیست. رشته روزنامهنگاری یک تفاوت اساسی با سایر رشتههای دانشگاهی دارد. در بعضی رشتهها اتفاق ابتدا در آزمایشگاه رخ میدهد و بعد به سطح صنعت و جامعه میآید. به عنوان نمونه اختراع یا کشفی صورت میگیرد یا قرار است دارویی ساخته شود. اینها ابتدا در محیطهایی که به آنها محیط آزمایشگاهی میگوییم مورد آزمون قرار میگیرند. بعد از اینکه شما سالها این دارو را تست کردید و تمام استانداردهای مربوطه را با موفقیت پشت سر گذاشتید این دارو را معرفی و وارد جامعه میکنید.
رشته روزنامهنگاری اما این گونه نیست. در این رشته این اتفاقات صنعت روزنامهنگاری است که باید به دانشگاه بیاید و در آنجا پردازش و غربال شود، نظم پیدا کند، آموزش داده شود و ماحصل آن دوباره به صنعت برگردد. برای نمونه دانشگاه سبک هرم واورنه را اختراع نمیکند که بعد آن را آزمایش و بستهبندی کند و به صنعت بفرستد. بلکه این هرم وارونه است که از صنعت مطبوعات و خبرگزاری وارد دانشگاه شده است. این یک تعامل جدی بین صنعت و دانشگاه و دانشگاه و صنعت است.
در آنچه من به عنوان نظام ورشکسته از آن یاد کردم هیچ وقت این تعادل و تعامل به صورت بسامان شکل نگرفته است. چون سیاست در ایران هرگز خود را برای گرداندن روزنامه محتاج به دانشگاه نمیدیده است. همین الان مدیر یک موسسه رسانهای بزرگ را برمیدارند و مدیری را به جای او میگذارند که تا دیروز کار روزنامهنگاری نکرده است. او هم کسانی را با خود به این رسانه میآورد که تا دیروز کار روزنامهنگاری نکردهاند و فقط رفیق او بودهاند. خوب این چه تعاملی میخواهد با دانشگاه برقرار کند؟ در ایران اساسا دانشگاه مسیر دیگری دارد.
سوالی میکنم. سلسله مراتب آموختن در تحریریههای ما چقدر ریشهدار و استوار است؟ این که منِ نوعی ابتدا بیایم به عنوان خبرنگار کارآموز و بعد خبرنگار شوم و سپس خبرنگار باتجربه و خبرنگار ارشد و بعد دبیر سرویس شوم. سپس معاون سردبیر و بعد هم سردبیر شوم. شما خودتان در مدتی که اینجا کار کردهاید چقدر این فرایند را دیدهاید؟ چقدر آموزش در پیمودن این فرایند نقش داشته است؟ شما خودتان چقدر با کسانی در بالای سر خودتان مواجه شدهاید که تا هفته قبل اصلا روزنامهنگار نبودهاند؟
این تعامل بین صنعت روزنامهنگاری و دانشگاه روزنامهنگاری در جامعه ما به خاطر معضلی اصلی که باید به صورت مجزا درباره آن صحبت کنیم هیچ وقت رخ نداده و شکل نگرفته است.
آقای دکتر معتمدنژاد بر اخلاق رسانهای تاکید داشتند، وضعیت اخلاق رسانهای فعلی با آنچه مطلوب ایشان بود چقدر فاصله دارد؟
آقای معتمدنژاد آنقدر به این موضوع باور داشت که خودش یک طرحواره اخلاق حرفهای روزنامهنگاری تدوین کرد با نام اصول اخلاق حرفهای و مسئولیتهای روزنامهنگاری. بعضیها فکر میکنند من هم مثل ایشان هستم اما واقعیت این است که من مانند ایشان آنقدر راجع به در مطالعه و پیگیری موضوع اخلاق جدیت ندارم. ما همواره با یک نابهنجاری و آنومی بزرگ توسعه ارتباطات رسانه در ایران مواجه بودهایم و نقش اصلی این نابسامانی و آنومی را از اولین روز تاریخ مطبوعات ایران در حدود ۲۰۰ سال پیش، حکومتها ایفا کردهاند. بنابراین الان هیچ چیز در ایران سر جای خودش نیست. بنابراین انتظار اخلاقمند بودن در چنین ساختاری که از اساس دچار اعوجاج و کجی است، انتظاری ساده نیست.
شما در وضعیت کنونی ببینید روزنامهنگاران ما چقدر خوشحالند که روزنامهنگار هستند؟ چه حظی از روزنامهنگاری میبرند؟ چقدر برای خود نقش اجتماعی روزنامهنگارانه میبینند؟ چقدر احساس میکنند میتوانند آنچه را که در ذهن دارند پیاده کنند؟ چقدر در کاری که انجام میدهند امنیت دارند؟ چقدر از چیزی که به عنوان استقلال حرفهای یاد میشود برخوردار هستند؟ اگر پاسخ همه این سوالات مثبت باشد آن وقت میتوانیم انتظار داشته باشیم که این روزنامهنگاران به جد به اخلاق هم بیندیشند.
ما راجع به سادهترین موضوعات دچار مشکل بودهایم و هستیم. ما در جامعهای زندگی میکنیم که آقای دکتر رجبزاده در کتاب «ممیزی» خود نوشته است به مترجم گفته بودند در عبارت «دامن دشت» کلمه دامن را باید عوض کنی یا در نوشته «عرق پیشانی» گفته بودند کلمه عرق را عوض کن.
خود من در کتابی که ترجمه کرده بودم نوشته بودم که گوتنبرگ برای ساخت دستگاه حروف متحرک خود از دستگاه شرابسازی الهام گرفته است. برای اجازه انتشار کتاب به من گفتند که این عبارت را عوض کن. من هم نوشتم دستگاه آبانگورگیری! اینها مثالهای سادهای است که زدم.
ما یک دفعه با پدیدهای در این جامعه مواجه میشویم به اسم سعید مرتضوی. خدا با بندگانش این طور رفتار نمیکرد که ایشان با روزنامهها و رسانهها برخورد میکرد. به آنی ده بیست روزنامه را تعطیل میکرد. بعد شما میآیید و از امکانات طبیعی شغلی صحبت میکنید؟! آیا میشود با روزنامهنگاری، تک شغل بود؟ من روزنامهنگار میخواهم از چیزی که مینویسم لذت ببرم. سانسور نشوم، فشار روی من نباشد، نگران نباشم و آنچه مینویسم منتشر شود.
همه اینها را که کنار هم بگذارید میبینید مجالی برای اخلاقی بودن به این آسانی نیست. گرچه ما قطعا روزنامهنگارانی درخشان داریم. کسانی را داریم که خیلی از مواقع پایبند اخلاق هستند. اما قلمرویی هم داریم به نام «باج نیوز». اینها ساحتهایی هستند که به روزنامهنگاری تحمیل شدهاند. این توطئه مشترکی بوده است بین صاحبان قدرت. مقصود انواع قدرت شامل قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی، قدرت کاریزماتیک و قدرتهای دیگر، با بخشی است که دنبال این بوده که برای خود درآمد کسب و موقعیت ایجاد کند. این رخداد، به واقع، به جهان به غایت تحت فشار روزنامهنگاری تحمیل شده است.
این اتفاقی است که در آن، شبه روابطعمومیها با اصحاب قدرت و شبهروزنامهنگاریها جریانی را راهانداختهاند به نام باجنیوز. اینها به سپهر روزنامهنگاری کشور تحمیل شدهاند. والا در بافت اصلی روزنامهنگاری ایران، اخلاق را میبینیم. چه اخلاقی بالاتر از این که روزنامهنگاران ما به خاطر اینکه پای حرف خود میایستند به زندان میروند و مطبوعاتشان توقیف و تعطیل میشود؟ اگر این اخلاق نبود این همه تعطیلی و توقیف و زندان و احضار نبود. پس یک امر جدی اینجا وجود دارد. به نظر من این همان تعهد روزنامهنگاری است که بخشی از آن معطوف به اخلاق است.
شما حتما در جریان بیمهریهایی که در حق آقای دکتر معتمدنژاد در اواخر عمر ایشان انجام شد هستید…
من مطالبی را از دوستان شنیدهام. یکی از حکایات تلخی که شنیدم و واقعا نمیدانستم چه باید بکنم این بود: وقتی به لحاظ اداری تاسیس دانشگاه قطعی شده بود، اما دانشکده به لحاظ فیزیک و ساختمان اختصاصی رسمیت نمییافت آقای دکتر معتمدنژاد در جلسهای به رئیس وقت دانشگاه گفته بود که با وجود نصب تابلوی دانشکده علوم ارتباطات در سه راه ضرابخانه از استقلال عملی دانشکده خبری نیست. رئیس وقت دانشگاه هم گویا در پاسخ گفته بود آقای دکتر! شخصی قاطری داشت که روی آن پالانی بود. آن پالان قفلی داشت و آن قفل کلیدی. دزد آمد و قاطر و پالان و قفل را برده بود، ولی صاحب قاطر دلش خوش بود که هنوز کلید را دارد!
من از دوستان سوال کردم آقای دکتر معتمدنژاد در پاسخ به این حرف چه واکنشی نشان داد؟ آنها گفتند: هیچ! آقای دکتر در سکوت فقط به رئیس دانشگاه نگاه کرده بود؛ بدون هرگونه اخم و یا حتی نیشخندی. این عادت مالوف آقای دکتر بود. گرچه آن رفتار توهینی آشکار به شخصیتی مانند ایشان بود که تمام عمرش را صرف توسعه ارتباطات و دوبار این دانشکده را تاسیس کرده بود.
شنیدم که اواخر عمرشان به ایشان حتی راهنمایی پایاننامه هم نمیدادند؟
من در جریان آن نیستم. این را باید از دوستانی که در دانشکده بودند سوال کنید. به طور قطع آنها اطلاعات بیشتری دارند. اما فکر کنم لوازمی که داخل اتاقشان بود را بدون اجازه ایشان از اتاق خارج کرده بودند و به داخل راهرو آورده بودند.
هرچند به نظر من آقای دکتر معتمدنژاد آنقدر بزرگ است که هیچچیز نمیتوانست خدشهای به شخصیت ایشان وارد کند. وقتی آقای دکتر حمید نطقی دوران بیماری سختی را میگذراند در تهران مراسمی برای تجلیل از او گرفتند. آقای دکتر معتمدنژاد در آن مراسم سخنرانی کرد. دوستان و علاقمندان دکتر نطقی در قدردانی از ایشان سنگتمام گذاشتند. به خصوص دوستان روابطعمومی. فیلم این مراسم حاکی از جمعی پرشور و دوستانه است. آقای دکتر نطقی در آن مراسم روی ویلچر نشسته است. نوبت به صحبت که به آقای دکتر نطقی رسید ایشان دو حکایت را بیان کردند. یکی از این حکایتها از این قرار بود که گویا در هند وقتی دارند از کسی تقدیر میکنند او سکوت محض میکند و هیچ چیز نمیگوید. در واقع میخواهد با اینکار به یک آینه تبدیل شود تا تعریف و تمجیدی که از او میکنند عینا به سمت شخص تقدیرکننده منعکس شود و بازگردد. یعنی شخص تقدیرشده با سکوت خود میگوید شمایی که دارید از من تقدیر میکنید شایسته واقعی تقدیر هستی.
کسانی که میخواستند خاطر آقای دکتر معتمدنژاد را مکدر کنند با سکوت ایشان مواجه میشدند. سکوت ایشان همین معنا را داشت. آقای دکتر معتمدنژاد بزرگتر از آن بود که کسی بتواند خاطر ایشان را مکدر کند.
در پایان این گفت و گو مطلبی باقی مانده است که بخواهید بیان کنید؟
شما وقتی بخواهید حس خودتان را نسبت به آقای دکتر معتمدنژاد ارزیابی کنید با تنها کسی که می توانید مثال بزنید پدرتان است. این به آن معنا نیست که من با کاربرد صفت پدر برای ایشان و اصحاب علم و معرفت موافق باشم. من صفت پدر ارتباطات را برای ایشان دوست ندارم، چنانچه خود ایشان این عنوان را دوست نداشت ولی واقعا ایشان نقش پدر را برای تکتک ما در دانشکده داشت. فردی فوقالعاده درستکار و انسانی بسیار حسابی بود. معتمدنژاد خودش یک پروژه توسعه بود. مرحوم دکتر عظیمی میگوید توسعه بیش از هر چیزی به انسان توسعه نیاز دارد. استاد ما آقای دکتر معتمدنژاد قطعا انسان توسعه در ترازی خارقالعاده بود.
ممنون از وقتی که در اختیار ایرنا قرار دادید.

نظر بدهید