پیشرفت سریع هوش مصنوعی باعث شده انسان دوباره بپرسد ذهن چیست و چه چیزی ما را از ماشینها متمایز میکند. آنیل سث، عصبشناس دانشگاه ساسکس، استدلال میکند که تشبیه مغز به رایانه یک استعاره ناقص است. مغز انسان تنها یک الگوریتم نیست؛ بلکه سیستمی زیستی، متابولیک و بدنمند است که در زمان واقعی و در تعامل با محیط عمل میکند.
به باور او، مدلهای زبانی ممکن است توانایی تولید زبان داشته باشند، اما این لزوماً به معنای داشتن آگاهی نیست. آگاهی انسانی احتمالاً به تجربه زیستی، بدن و «احساس زنده بودن» وابسته است. این دیدگاه میتواند مرزهای تازهای در فهم تفاوت میان هوش مصنوعی و ذهن انسان ایجاد کند و بحثهای فلسفی قدیمی درباره آگاهی را به مرکز پژوهشهای علمی امروز بازگرداند.
نویسنده: شای توبالی
تاریخ انتشار: ۰۶ ژوئن ۲۰۲۶
منبع: https://bigthink.com
شبکه اطلاعرسانی روابطعمومی ایران (شارا) || در تابستان ۲۰۰۹، آنیل سث یک هفته فراموشنشدنی را با حدود ۱۲ اختاپوس معمولی گذراند. این تجربه در آزمایشگاه زیستشناس «گرازیانو فیوریتو» در زیرزمین نمناک یک آکواریوم عمومی در شهر ناپل ایتالیا اتفاق افتاد. سث این موجودات شگفتانگیز را تماشا میکرد که میتوانستند شکل، رنگ و بافت بدن خود را تقریباً مانند پدیدههای جوی زنده تغییر دهند.
او مشاهده کرد که این اختاپوسها به چه چیزهایی توجه میکنند؛ مثلاً گاهی جمع میشدند و با دقت به کار یکی از همکارانش خیره میشدند، گویی فقط از روی کنجکاوی میخواستند بفهمند چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
سث در کتاب خود «بودن تو» مینویسد که حضور در کنار این موجودات هوشمند و ظاهراً آگاه، درک او از تفاوتهای ممکن میان انواع مختلف آگاهی غیرانسانی را گسترش داد. به باور او، اگر اختاپوسها آگاهی داشته باشند، این آگاهی احتمالاً بسیار متفاوت از آگاهی انسان است. ذهن اختاپوس ممکن است پراکندهتر و کمتر یکپارچه باشد و حتی شاید مرکز واحدی نداشته باشد.
اختاپوسها میتوانند نور را با پوست خود تشخیص دهند و ممکن است مغز مرکزی آنها حتی از آنچه پوستشان انجام میدهد آگاه نباشد. بازوهای آنها نیز تا حدی مستقل عمل میکنند، گویی هر بازو نوعی «نیمهحیوان» جداگانه است. در نتیجه حس مالکیت بدن در آنها بسیار ناپایدارتر از انسان است.
سث مینویسد:
ذهن یک اختاپوس نوعی آزمایش تکاملی مستقل است؛ چیزی شبیه نزدیکترین تجربه ما از ذهن یک موجود بیگانه در زمین.
با وجود این تفاوتهای عجیب، سث معتقد است که اختاپوسها همچنان خویشاوند واقعی ما هستند؛ در حالی که ممکن است هوش مصنوعی هرگز چنین نسبتی با انسان نداشته باشد. پرسش او این است که چرا انسانها بهراحتی شیفته ماشینها میشوند و این پیوند زیستی با دیگر موجودات زنده را نادیده میگیرند.
سث، عصبشناس و استاد علوم شناختی و محاسباتی در دانشگاه ساسکس، سالها درباره این موضوع فکر کرده است که چرا انسانها ذهن خود را شبیه سیستمهای هوش مصنوعی تصور میکنند.
او میگوید: ما از طریق چیزهایی که میسازیم، به خودمان نگاه میکنیم؛ مثل یک آینه دوطرفه.
در دانشگاهها مدتهاست مغز انسان بهعنوان نوعی «رایانه» تصور میشود. حالا که سیستمهای هوش مصنوعی قادر به مکالمه و انجام کارهای هوشمندانه هستند، این استعاره قدیمی واقعیتر به نظر میرسد. برخی حتی میگویند شاید انسان هم چیزی جز یک «طوطی آماری» نباشد؛ همان اصطلاحی که منتقدان برای مدلهای زبانی بزرگ به کار میبرند.
سث معتقد است این طرز فکر خطرناک است؛ زیرا ذهن انسان را بیش از حد مکانیکی و تقلیلگرایانه میکند. انسانها در تجربه زیسته، آگاهی و ساختار زیستی خود تفاوتهای اساسی با مدلهای زبانی دارند.
او هشدار میدهد اگر خود را صرفاً «الگوریتمهای مجسم» بدانیم، تقریباً تمام چیزهای جالب درباره انسان را از دست خواهیم داد. چنین نگاهی ما را کمکم از طبیعت جدا میکند و به جایی میرساند که خود را بخشی از جهان مصنوعی تصور کنیم.
وقتی مغز از بدن جدا شد
سث میگوید تمایل انسان برای تشبیه خود به ماشینها ریشهای قدیمی دارد. انسان همیشه تلاش کرده جایگاه خود را در طبیعت بفهمد و وقتی چیزی دشوار برای توضیح است، به استعارهها متوسل میشود.
برای مثال، قلب اغلب به یک پمپ تشبیه میشود و این استعاره تا حدی دقیق است. اما وقتی میگوییم مغز یک رایانه است، ادعایی بسیار قویتر مطرح میکنیم.
در فرهنگهای باستانی که باورهای جاندارانگارانه داشتند، روح نیرویی بود که هم طبیعت و هم انسان را زنده میکرد. در عصر فناوری، برخی افراد نرمافزار یا الگوریتم را همان «روح» جدید میدانند.
این دیدگاه ریشه در فلسفه دکارت دارد؛ فیلسوفی که ذهن را جوهری جدا از بدن میدانست. شاید به همین دلیل مدلهای زبانی برای انسانها بسیار جذاباند؛ زیرا با تواناییای سر و کار دارند که انسان مدتها آن را مهمترین ویژگی خود میدانست: زبان.
سث زمانی برای نقد این دیدگاه جملهای معروف گفت:
ما رایانههای شناختی نیستیم؛ ما ماشینهای احساسکننده هستیم.
اما او بعداً توضیح داد که این تقابل هم کامل نیست. پژوهشهای عصبشناسی نشان دادهاند که احساسات برای تفکر منطقی ضروری هستند. بدون احساسات، تصمیمگیری درست تقریباً ناممکن است.
فرض استقلال الگوریتم از بدن
حدود ۹۰ سال پیش دو تحول علمی مهم رخ داد. آلن تورینگ نشان داد که محاسبه میتواند مستقل از ماده فیزیکی انجام شود؛ یعنی الگوریتمها فقط نمادها را به نمادها تبدیل میکنند.
سپس وارن مککالوچ و والتر پیتس نشان دادند که نورونهای سادهشده میتوانند محاسبات تورینگ را اجرا کنند.
این ترکیب نظری باعث شد بسیاری از جزئیات زیستی مغز کنار گذاشته شود. این سادهسازی راه را برای پیشرفت هوش مصنوعی باز کرد.
اما سث معتقد است همین جا ممکن است اشتباه بزرگی رخ داده باشد. اگر تصور کنیم تنها چیزی که اهمیت دارد الگوریتم است، آنگاه ویژگیهای زیستی مغز ـ مانند متابولیسم، شیمی و بافت زنده آن ـ صرفاً جزئیات اجرایی به نظر میرسند.
در حالی که مغز و ذهن از هم جداشدنی نیستند. رایانه میتواند سختافزار و نرمافزار را جدا کند، اما در مغز «ذهنافزار» از «بدنافزار» جدا نیست.
آینهای که پرسش میسازد
سث نمیگوید باید از هوش مصنوعی فاصله بگیریم. به نظر او، هوش مصنوعی میتواند به ما کمک کند خودمان را بهتر بفهمیم.
با پیشرفت این فناوری، پرسش مهمتر میشود:
دقیقاً چه چیزی در ذهن انسان متفاوت است؟
برای مدتها زبان مرز اصلی میان انسان و ماشین محسوب میشد. تقریباً همه انسانها زبان میآموزند. اما اکنون مدلهای زبانی بهراحتی صحبت میکنند و این مرز در حال فروپاشی است.
همزمان، هوش مصنوعی در حال کمک به رمزگشایی از ارتباطات حیواناتی مانند دلفینهاست و نشان میدهد ارتباطات آنها پیچیدهتر از تصور ما بوده است.
در نتیجه مرزهای قدیمی از هر دو طرف در حال تغییر هستند:
ماشینها کمتر خاموشاند و حیوانات کمتر بیصدا.
آیا فهمیدن بدون آگاهی ممکن است؟
بسیاری معتقدند سیستمهای کنونی هوش مصنوعی آگاه نیستند. اما برخی میگویند آنها نوعی «درک» دارند.
سث میپرسد:
آیا ممکن است چیزی را بدون آگاهی بفهمیم؟
او احتمال میدهد چنین چیزی ممکن باشد. مدلهای زبانی شاید نحو داشته باشند اما معنا نداشته باشند. با این حال اگر سیستمی ساخته شود که در جهان واقعی بدن داشته باشد و از طریق تعامل با محیط یاد بگیرد، شاید بتوان گفت واقعاً چیزی را میفهمد؛ حتی اگر آگاهی نداشته باشد.
آگاهی، بدن و زمان
انسانها بسیار متفاوت از ماشینها یاد میگیرند. ما با دادههای بسیار کمتر زبان میآموزیم، سریع تعمیم میدهیم، انرژی بسیار کمتری مصرف میکنیم و دائماً خطاهای خود را پایش میکنیم.
سث معتقد است این تواناییها از «بدنمندی» و حضور ما در جهان ناشی میشود.
زمان نیز عامل مهمی است. شناخت انسان در زمان واقعی و پیوسته رخ میدهد. یک الگوریتم ممکن است در حلقهای بینهایت گرفتار شود، اما انسان نمیتواند؛ زیرا گرسنگی، تشنگی و نیازهای بدن او را مجبور به عمل میکنند.
این فشار زیستی کمک میکند انسان در محیط پیچیده تصمیم بگیرد و از بنبست خارج شود.
احساس زنده بودن
در پژوهشهای آگاهی، برخی دانشمندان درباره سادهترین شکل تجربه آگاهانه صحبت میکنند.
سث به مفهومی اشاره میکند که آن را «احساس زنده بودن» مینامد؛ نوعی حس بنیادی و بیشکل که در پس همه تجربههای آگاهانه وجود دارد.
اگر این حس از بین برود، آگاهی نیز از بین میرود.
او میگوید شاید زندگی ـ نه صرف پردازش اطلاعات ـ همان چیزی باشد که «آتش تجربه» را در معادلات ذهن روشن میکند.
بازگشت به طبیعت
سث پیشنهاد میکند به این حس بنیادین توجه بیشتری کنیم؛ احساسی که ما را به بدن و زندگی پیوند میدهد.
در بسیاری از سنتهای باستانی، روح به تنفس یا زندگی پیوند داده میشد. در یونان باستان واژه «پسیکه» با نفس مرتبط بود و در فلسفه هند مفهوم «آتمن» به آگاهی شاهد اشاره داشت.
از این دیدگاه، انسان بیش از آنکه «ماشین فکر» باشد، موجودی زنده است.
به تعبیر سث:
ما بیشتر «نفس» هستیم تا فکر، و بیشتر «گوشت» هستیم تا ماشین.
نکات کلیدی
- ذهن انسان لزوماً شبیه رایانه یا الگوریتم نیست.
- آگاهی احتمالاً به بدن، زیستشناسی و تجربه حسی وابسته است.
- مدلهای زبانی میتوانند زبان تولید کنند بدون آنکه آگاه باشند.
- انسانها با داده بسیار کمتر نسبت به هوش مصنوعی یاد میگیرند.
- مفهوم «احساس زنده بودن» ممکن است سادهترین شکل آگاهی باشد.
- فهم آگاهی در عصر هوش مصنوعی به یکی از مهمترین پرسشهای علمی تبدیل شده است.

نظر بدهید