شارا - شبكه اطلاع رساني روابط عمومي ايران : استبداد شايسته‌سالاري
جمعه، 25 مهر 1399 - 13:29 کد خبر:44971
شايسته‌سالاريِ كامل هم چيز بدي خواهد بود: «اين كتاب تلاش مي‌كند نشان دهد شايسته‌سالاري سويۀ تاريكي دارد، سويه‌‌اي غيراخلاقي». و «آن هم اين است، كساني كه بالا نمي‌روند، فقط مي‌توانند خودشان را متهم كنند».


 

 شايسته‌سالاري به‌عنوان يك «بايد» نظام عادلانه‌اي به نظر مي‌رسد كه مي‌گويد هركس بايد به اندازۀ شايستگي‌هايش قدر ببيند. اما مشكل اين است كه خودش را يك «هست» جا مي‌زند و مي‌گويد آن‌ها كه ثروتمندند مستحق ثروتشان بوده‌اند و آن‌ها كه فقيرند، شايستگي نداشته‌اند. از نظر مايكل سندل، ليبرال‌هاي چپ‌گرا، با تأكيد بيجا بر شايسته‌سالاري چشمشان را روي نابرابري‌هاي ساختاري بستند و در نتيجه، طبقۀ كارگر را از خود راندند تا دل به بركسيت و ترامپ ببندد.
 



شبكه اطلاع رساني روابط‌عمومي ايران (شارا)-|| مايكل سندل ۱۸ ساله بود كه اولين درس مهمش را در هنر سياست ياد گرفت. فيلسوف آينده، در آن زمان، سردستۀ دانش‌آموزان دبيرستان پاليسيدز در ايالت كاليفرنيا بود، يعني همان ايالتي كه رونالد ريگان آن موقع فرماندارش بود. سندل كه هيچ‌وقت مشكل اعتمادبه‌نفس نداشت، سال ۱۹۷۱، در برابر ۲۴۰۰ نوجوان متمايل به چپ، ريگان را به مناظره طلبيد. تب‌وتاب جنگ ويتنام شور و شوقي به نسل آن‌ها بخشيده بود و فضاهاي دانش‌آموزي و دانشجويي، به تمام معنا، براي يك محافظه‌كار ميدان مين به حساب مي‌آمد. در كمال ناباوري، ريگان دوئل او را پذيرفت و با ليموزيني مشكي و ظاهري آراسته خود را به مدرسه رساند. مواجهه‌اي كه در ادامه صورت گرفت توقعاتِ سندلِ جوان را به كلي بر هم زد.

مايكل سندل حالا ۶۷ ساله است و از طريق تماس تصويري، از اتاق مطالعه‌اش در بوستون، با ما در ارتباط است. او خاطره‌اش را اين‌طور ادامه داد: «فهرست بالا بلندي آماده كرده بودم از سوالاتي كه فكر مي‌كردم بسيار فيل‌افكن هستند. از ويتنام گرفته تا حق رأي ۱۸ ساله‌ها -كه ريگان مخالف آن بود- از سازمان ملل متحد تا تأمين اجتماعي. پيش خودم مي‌گفتم با اين مخاطبان همدل كار ساده‌اي خواهم داشت. ريگان به همۀ سؤالاتم با خوش‌رويي، مهرباني و احترام پاسخ داد. بعد از يك ساعت فهميدم كه نه‌تنها در اين مناظره پيروز نشده‌ام، بلكه شكست خيلي سختي خورده‌ام. او بر ما پيروز شد بدون اينكه ما را با استدلال‌هايش قانع كند. نُه سال بعد ديديم او با همين ترفند انتخابات آمريكا را هم برد».

علي‌رغم اين شكست زودهنگام، سندل به يكي از مشهورترين روشنفكران و مناظره‌كنندگان حوزۀ عمومي در جهان انگليسي زبان بدل شود. او با بورس تحصيلي رودز۱ از دانشگاه آكسفورد دكترا گرفت و سپس در هاروارد مشغول به كار شد. گاه سندل را اين‌گونه توصيف كرده‌اند: «فيلسوفي كه وجهۀ جهاني‌اش با ستاره‌هاي راك برابري مي‌كند»، مخاطبان آنلايني كه از محل كارش در هاروارد با آن‌ها در ارتباط است به ميليون‌ها نفر مي‌رسد. شنوندگان اين فيلسوف مردمي، در راديو ۴ بي‌بي‌سي‌، با سبك پرسش‌هاي سقراطي او آشنا مي‌شوند، جايي كه سندل به نحوي هنرمندانه پيش‌فرض‌هاي استدلال طرف مقابل را به بوتۀ آزمايش مي‌گذارد. علاوه‌بر‌اين، درس‌گفتارهاي او دربارۀ عدالت به صورت رايگان در يوتيوب قابل دسترس است و ميليون‌ها تماشاگر يوتيوب از اين طريق با حرف‌هاي سطح بالا، مترقي، جدي، آرام و باوقار او آشنا مي‌شوند.

سندل در سياست صراحتاً طرف چپ‌ها است. در سال ۲۰۱۲، او به پروژۀ اِد ميليبند، براي بازسازي حزب كارگر، رونقي فكري بخشيد. در كنفرانس حزب در آن سال سخنراني كرد و از محدوديت‌هاي اخلاقي بازار گفت. سخنراني و كتاب او آنچه با پول نمي‌توان خريد، كه در همان سال چاپ شد، ميليبند را ترغيب كرد تا به نقد «سرمايه‌داري رفاقتي»۲ بپردازد و همين باعث شد رهبر حزب كارگر سهمِ قابل‌توجهي در مباحثات سياسي بريتانيا، پس از سقوط اقتصادي، داشته باشد.

آنچه با پول نمي‌توان خريد سندل را به مرتبه‌اي رساند كه مي‌توان او را سرسخت‌ترين منتقد آيين بازار آزاد در جهان انگليسي زبان به حساب آورد. اما حالا كه سياست‌هاي دوقطبيِ خشن، حزبي و مسموم دارد قوت مي‌گيرد، چيزي كه سندل به ياد مي‌آورد همان برخورد اوليه‌اي است كه با ريگان داشت. او مي‌گويد: «اين برخورد به من ياد داد كه به‌دقت گوش سپردن، اهميتش كمتر از داشتن انسجام در استدلال نيست، ريگان احترام متقابل و پذيرش اختلاف‌ها در حوزۀ عمومي را به من آموخت».

عنصر كانوني كتاب جديد سندل اين سوال است كه چگونه مي‌توانيم فضايل شهروندي را احيا كنيم؟ اين كتاب همين ماه منتشر شده است. اگر اوضاع آن گونه است كه تحليلگران آمريكايي دارند هشدار مي‌دهند، يعني انتخاباتي «آخرالزماني» در كشوري از هم گسيخته، پس چگونه ممكن است زندگي عمومي‌اي را احيا كنيم كه در آن كمتر خشونت و كينه ببينيم و بيشتر بخشندگي و بلند نظري؟ گويا نقطۀ آغازين، به‌آتش‌كشيدن تمام تكبري است كه نسلي از پيشرفت‌گرايان را تداوم بخشيده است.

استبداد شايستگي پاسخ سندل به بركسيت و انتخاب دونالد ترامپ است. براي چهره‌هايي مثل باراك اوباما، هيلاري كلينتون، توني بلر و گوردن براون اين كتاب پرچالش و خواندني خواهد بود. سندل معتقد است، با پيروزي «عصر شايسته‌سالاري»، كه قرار بود نوشدارويي باشد براي چالش‌هايي مثل جهاني‌سازي، نابرابري و صنعت‌زدايي، حزب دموكرات و همتايان اروپايي‌اش طبقۀ كارگر غربي و ارزش‌هايش را به امان خدا رها كردند و اين رها كردن پيامدهاي هولناكي براي خير عمومي به بار آورد.

حرف كه مي‌زند، لحنش مثل هميشه حالتي افتان و خيزان دارد و جمله‌بندي‌هايش به نحو منحصربه‌فردي شيوا و روان است. اما وقتي دارد از برآمدن چيزي كه آن را فردگرايي فاسد چپ‌ها مي‌نامد، حرف مي‌زند، انزجار را مي‌شود در كلامش احساس كرد: «راهكاري كه براي مشكلاتي نظير جهاني‌سازي و نابرابري درنظر گرفته شد، و ما صداي آن را از دوسوي اقيانوس اطلس شنيديم، اين بود كه كساني كه سخت‌كوش‌اند و طبق هنجارها عمل مي‌كنند مجاز خواهند بود كه تا هر جا كه تلاش و استعدادشان ياري مي‌كند، بالا بروند. اين چيزي است كه من در كتابم اسمش را ’رتوريك بالارفتن‘ مي‌نامم. اين آموزه به باوري قلبي بدل شده و يا شايد بتوان گفت اصلي بلامنازع گشته است. چپ‌هاي ميانه‌رو مي‌گفتند، ما زمين بازي عادلانه‌اي فراهم مي‌كنيم كه هر كس در آن شانس برابري داشته باشد. اگر اين‌كار را انجام دهيم، چنانكه تاكنون انجام داده‌ايم، كساني كه سخت‌كوش، مستعد و كوشا هستند به جايگاهي كه مستحق آنند، دست خواهند يافت».

راهي كه براي «بالارفتن» پيشنهاد مي‌شد اين بود كه تحصيلات عالي داشته باشيد. يا چنانچه وردِ زبان بِلر بود: «تحصيل و تحصيل و تحصيل». سندل به سخنراني‌اي از اوباما اشاره مي‌كند كه در آن دانشجويان را اين‌گونه خطاب قرار مي‌دهد: «ما در يك اقتصاد جهاني قرن بيست‌ويكمي زندگي مي‌كنيم. و در اقتصادي جهاني شما مي‌توانيد به هر جا كه بخواهيد برسيد. شركت‌ها به دنبال كساني با بهترين تحصيلات هستند، هر كجا كه باشند. اگر تحصيلات چندان خوبي نداريد، برايتان سخت خواهد بود كه شغلي پيدا كنيد كه درآمدش كفاف زندگي‌تان را بدهد». به آن‌هايي كه توانايي لازم را داشته باشند، قول مي‌دادند كه: «اين كشور جايي خواهد بود كه اگر تلاش كنيد به آنچه دوست داريد، خواهيد رسيد».

سندل دو نقد اساسي به اين رويكرد دارد. اولي، و صريح‌ترين آن، اين است كه اسطورهِ «زمين بازي عادلانه» چيزي جز خيالي خوش نيست. او مي‌گويد، هرچند دانشجويانش در هاروارد بيش از پيش مجاب شده‌اند كه موفقيتشان نتيجۀ تلاش خودشان بوده است، اما دو سوم آن‌ها از پنج دهك اول درآمدي آمده‌اند. اين الگو در جامعۀ دانشگاهي شرق آمريكا هم وجود دارد. رابطۀ بين طبقۀ اجتماعي و نمرات اس.اي.تي۳، نمره‌اي كه دانش‌آموزان دبيرستان را براي ورود به دانشگاه رتبه‌بندي مي‌كند، به خوبي ثابت شده است. او مي‌نويسد، در سطحي گسترده‌تر مي‌توان گفت چند دهه است كه چيزي به نام تحرك اجتماعي منتفي شده است. «آمريكايي‌هايي كه در خانواده‌هاي فقير به دنيا مي‌آيند، به احتمال زياد در بزرگسالي هم فقير مي‌مانند».

اما نكتۀ اصلي استبداد شايستگي چيز ديگري است: سندل مصمم است كه به اتفاق نظري حمله كند كه سي سال است ميان چپ‌هاي ليبرال حاكم بوده. او مي‌گويد، حتي شايسته‌سالاريِ كامل هم چيز بدي خواهد بود: «اين كتاب تلاش مي‌كند نشان دهد شايسته‌سالاري سويۀ تاريكي دارد، سويه‌‌اي غيراخلاقي». و «آن هم اين است، كساني كه بالا نمي‌روند، فقط مي‌توانند خودشان را متهم كنند». نخبگان چپِ‌ ميانه‌ وفاداري طبقاتي قديمي‌شان را رها كرده‌اند و بدل به معلمين اخلاق شده‌اند، آن‌ها به اعضاي طبقات كارگر كمك مي‌كنند جهاني را بسازند كه خودشان داشتند آن را مي‌ساختند. سندل مي‌گويد: «در ماجراي جهاني‌سازي، اين احزاب مي‌گفتند انتخاب ديگر ميان چپ و راست نيست؛ بلكه انتخاب ميان’باز‘ و ’بسته‘ بودن است. باز، يعني مرزها به روي جريان آزاد سرمايه، كالا و آدم‌ها باز باشد». نه‌تنها به اين امور به‌عنوان چيزهايي اجتناب‌ناپذير نگاه مي‌شد، بلكه آن‌ها را به گونه‌اي عرضه مي‌كردند كه ستودني هم باشد. «هرگونه اعتراضي به آن شما را در جرگۀ آدم‌هاي اُمُل، متعصب و خصمِ جهان‌وطني قرار مي‌داد».

اين اصول اخلاقي با موفقيت بي‌رحمانه‌اي در فرهنگ رخنه كرده‌اند: «آن‌هايي كه در رأس قرار دارند، همان قدر مستحق جايگا‌هشان هستند كه كساني كه جا مانده‌اند. اين جاماندگان به اندازۀ كافي تلاش نكرده‌اند، دنبال گرفتن مدرك دانشگاهي نرفته‌اند و از اين قبيل حرف‌ها». هر چه طبقۀ متوسط در احزاب ميانۀ چپ و نمايندگان آن بيشتر شدند، تمركزشان هم بيشتر به تحرك اجتماعي در سطوح بالا معطوف شد. «آن‌ها به طبقاتِ متخصص تكيه كردند تا حمايت آن‌ها را به دست آورند و مشخصاً در آمريكا، اين طبقات منبعي بودند براي تأمين مالي كارزارهاي انتخاباتي.

 

در سال ۲۰۰۸ باراك اوباما اولين نامزد دموكراتي شد كه بيشتر از رقيب جمهوري خواهش كمك مالي جذب كرد. اين تغيير يك نقطۀ عطف بود، اما در آن زمان توجه كسي را جلب نكرد».

اين اتفاق براي كارگران يقه آبي پيامي دوپهلو به همراه داشت، يا وضعيت خودشان را بهتر كنند يا بار شكست‌شان بر دوش خودشان خواهد بود. در نتيجه، بسياري رأي خود را به جاهاي ديگر بردند و احساس كردند كه به آن‌ها خيانت شده است. «واكنش پوپوليستي‌اي كه در سال‌هاي اخير شاهد آنيم طغياني است عليه استبدادِ شايسته‌سالاري. اين احساس را كساني تجربه مي‌كنند كه شايسته‌سالاري و كل اين پروژۀ سياسي خوار و خفيفشان كرده است».

تحليل سندل خشمگين و سرزنش‌آلود است. با اين اوصاف آيا مي‌شود گفت كه او با ترامپيسم همدلي دارد؟ «من هيچ همدلي‌اي با ترامپ ندارم، ترامپ شخصيتي خطرناك است. اما كتابم از كساني كه به او رأي دادند، فهمي همدلانه ارائه مي‌دهد. در كنار هزاران هزار دروغي كه ترامپ مي‌گويد، يك چيز دربارۀ او صحيح است و آن‌ هم احساس ناامني و انزجاري است كه دربرابر نخبگان دارد. او فكر مي‌كند در طول زندگي‌اش آن‌ها هميشه از بالا به پايين به او نگاه كرده‌اند و اين سرنخ بسيار مهمي براي جذابيت سياسي او به حساب مي‌آيد».

سندل: «آيا من به دموكرات‌ها سخت مي‌گيرم؟ بله، چون اين آغوش باز و عاري از نقد آن‌ها براي مفروضات بازار و شايسته‌سالاري بود كه جاده را براي ترامپ صاف كرد. حتي اگر ترامپ در انتخابات آينده شكست بخورد و به نحوي از آن اتاق بيضي كنار گذاشته شود، حزب دموكرات موفق نخواهد شد مگر اينكه رسالتش را بازتعريف كند. اين حزب بايد به شكايت‌ها و اعتراضات مشروعي كه سياست‌هاي مبتني بر پيشرفتش در دورۀ جهاني‌سازي به وجود آورده، توجه بيشتري داشته باشد».

هنوز خيلي چيز براي فهميدن وجود دارد. تنها راه خروج از بحران، به باور سندل، اين است كه بساط پيش‌فرض‌هاي شايسته‌سالارانه‌اي را‌ برچينيم كه جامعه‌ را به معدودي برنده و انبوهي از بازنده‌ها تبديل كرده است. همه‌گيري كوويد-۱۹، و به طور مشخص پيدا شدن دركي تازه از ارزش كارِ كم دستمزدِ نه‌چندان ماهرانه، نقطۀ شروعي است براي بازسازي پيش‌فرض‌هايمان.

 

«اكنون لحظۀ مناسبي است براي شروع بحث دربارۀ منزلت شغل، لحظه‌اي براي صحبت دربارۀ پاداش كار، چه از نظر دستمزد و چه از لحاظ احترام. حالا متوجه شده‌ايم كه چقدر به ديگران وابسته‌ايم، نه فقط به دكتر و پرستار، بلكه به مأموران پست، مغازه‌داران، انبارداران، رانندگان كاميون، خدمات‌دهندگان درمان در منزل و پرستاران بچه، كساني كه اكثرشان با قراردادهاي موقت استخدام مي‌شوند. ما آن‌ها را كارگران كليدي مي‌ناميم، با اين‌ وجود، اغلب نه حقوقِ خوبي دريافت مي‌كنند و نه احترام چنداني دارند».

دربارۀ سهم هر كسي كه خدماتي ارائه مي‌كند در خير عمومي چگونه بايد قضاوت شود؟ و چطور بايد پاداش بگيرد؟ لازم است در اين موضوعات بازنگري‌ اساسي‌ انجام دهيم. براي مثال، ميان پولي كه در وال‌استريت يا نيويورك به‌دست مي‌آيد و سهمي كه اين سفته‌بازي‌ها در اقتصاد واقعي دارد، هيچ تناسبي نيست. اِعمال ماليات بر گردش مالي به ما اجازه مي‌دهد تا سرمايه را به نحو برابرتري توزيع كنيم. اما براي سندل كلمۀ «شرافت» به اندازۀ بحث از دستمزدها مهم است. مي‌بايد به همان نحو كه پول بازتوزيع مي‌شود، احترام هم بازتوزيع شود و سهم عمده‌اي از اين احترام بايد نثار ميليون‌ها نفري شود كه كارشان نيازي به مدرك دانشگاهي ندارد.

او مي‌گويد: «بايد در نقشي كه دانشگاه‌ به عنوان معيارِ توزيعِ فرصت‌ها دارد، بازانديشي كنيم، چيزي كه تا به حال برايمان بديهي بوده است. مدرك‌گرايي بايد آخرين چيزي باشد كه به تعصب تبديل مي‌شود. البته اشتباهي جدي است اگر بخواهيم سرمايه‌گذاري در مقولۀ يادگيريِ حرفه‌اي و كارآموزي را به راست‌گراها واگذار كنيم. بايد سرمايه‌گذاري بيشتري كنيم تا توانمندي‌هاي افرادي كه تحصيلات عالي ندارند، تقويت شود، در اين صورت است كه آن‌ها مي‌توانند از پس معاش خود بربيايند. همچنين اين سرمايه‌گذاريِ بيشتر بازشناسي عمومي‌اي در پي دارد. يعني كمك مي‌كند برخوردهاي عمومي تغيير كند و از كساني كه به دانشگاه نرفته‌اند اما در خير عمومي سهيم هستند، تقدير بيشتري به عمل بيايد».

افراد فاقد مدرك بايد موقعيت و احترام جديدي پيدا كنند، اين احترام و موقعيت مي‌بايد با تواضع كساني همراه باشد كه در اين مسابقۀ به ظاهر شايسته‌سالارانه برنده شده‌اند. سندل خطاب به كساني كه فكر مي‌كنند موفقيتشان تنها به‌خاطر شايستگي خودشان بوده، مثل بسياري از دانشجويانش در هاروارد، اين فراز از كتاب جامعه سليمان۴ را پيشنهاد مي‌دهد: «برگشتم، و در زير نور آفتاب ديدم كه هميشه سريع‌ترين دونده برندۀ مسابقه نمي‌شود، هميشه قوي‌ترين سرباز از ميدان نبرد پيروز برنمي‌گردد، اشخاص دانا هميشه شكم‌شان سير نيست و افراد عاقل و ماهر هميشه به ثروت و نعمت نمي‌رسند. بلكه همه چيز به موقعيت و شانس بستگي دارد». سندل مي‌گويد: «تواضع فضيلتي شهروندي است كه در اين لحظه ضروري به نظر مي‌رسد، زيرا دربرابر تكبر شايسته‌سالارانه‌اي كه ما را از هم جدا كرده، همچون پادزهري فوري عمل مي‌كند».

استبداد شايستگي، تازه‌ترين حمله از مبارزۀ فكري طولاني‌ مدتي است كه سندل عليه فردگرايي خزنده به عهده گرفته است، فردگرايي‌اي كه از زمان ريگان و تاچر در دموكراسي‌هاي غربي فراگير شده است. او مي‌نويسد: «كسي را درنظر بگيريد كه خودش را خودساخته و متكي به خود قلمداد مي‌كند. اين تصوير از خويشتن جذابيت عميقي دارد، زيرا در اين مواجهه احساس قدرت به انسان دست مي‌دهد، اينكه ما به‌تنهايي موفق مي‌شويم، اگر تلاش كنيم موفق خواهيم شد. اين تصويرِ ويژه‌اي از آزادي است، اما تصويري است ناقص كه به شايسته‌سالاري رقابتيِ بازار منتهي مي‌شود. و آن هم به نوبۀ خود به اختلافات دامن مي‌زند و همبستگي را از بين مي‌برد».

سندل از واژگاني كمك مي‌گيرد كه مفاهيم ليبرالي خودساماني را به شيوه‌اي كه براي دهه‌ها رايج نبوده است، به چالش مي‌كشند. واژگاني مثل «وابستگي»، «بدهكاري»، «رازآلودگي»، «تواضع» و «شانس» در كتاب او پرتكراراند. ادعاي تلويحي كتاب اين است كه آسيب‌پذيري و به رسميت شناختن متقابل مي‌توانند به شالودۀ احساسي جديد از تعلق و اجتماع تبديل شوند. اين تصوير از جامعه با آن چيزي كه تاچريسم نام گرفته زمين تا آسمان متفاوت است. تاچريسم بر خوداتكايي، به عنوان فضيلتي بنيادين، تأكيد مي‌كرد.

سندل معتقد است نشانه‌هاي خوش‌بينانه‌اي در جنبش «تشويق پرستاران»۵ وجود دارد و آن اينكه بالاخره تغيير جهت اخلاقي‌اي صورت گرفته است. جنبش «جان سياهان مهم است» به سياست‌هاي مترقي نيروي اخلاقيِ دوباره‌اي‌ بخشيد. اين حركت به جنبشي چندنژادي، چندنسلي تبديل شد و فضا را براي مقابله با بي‌عدالتي باز كرد. همچنين نشان داد كه درمان نابرابري تنها اين نيست كه موانع موجود در راه موفقيت شايسته‌سالاري را برداريم.

در بخش پاياني اين كتاب، سندل داستان هِنري آرون را بازگو مي‌كند؛ بازيكن سياه‌پوستِ بيسبال كه در جنوبِ پر از تبعيض بزرگ شد و در سال ۱۹۷۴ ركورد بيب روث، آقاي گل بيسبال، را شكست. زندگي‌نامه‌نويسِ آرون مي‌نويسد، ضربه به توپ بيسبال، نشان‌دهندۀ اولين شايسته‌سالاري در زندگي هِنري است. اما سندل مي‌گويد چنين استنباطي غلط است. از نظر او «نكته اخلاقي زندگي آرون اين نيست كه ما بايد شايسته‌سالاري را دوست داشته باشيم، بلكه اين است كه ما بايد نظامِ نابرابري‌هاي نژادي را خوار بشماريم، نابرابري‌اي كه تنها با گل زدن در بيسبال مي‌توانيم از آن فرار كنيم».

رقابت منصفانه تصوير عادلانه‌اي از جامعه برنمي‌سازد. سندل مي‌گويد، اين حقيقتي است كه حتي اگر ترامپ در انتخابات نوامبر ببازد، جو بايدن و همتايان اروپايي‌اش بايد آن را بپذيرند. سندل مي‌گويد اين سياستمداران مي‌توانند از كار يكي از قهرمانان فكري او الهام بگيرند: آر.اچ تاوني، جامعه‌شناسِ انگليسي‌اي كه طرفدار ايده‌هاي سوسياليسم مسيحي است.

«تاوني معتقد است برابري فرصت در بهترين حالت بخشي از ماجرا است. جايگزين او تحميلِ برابري عايدات نيست. بلكه برابري گسترده و دموكراتيكِ شرايط است كه شهروندان را در همه شئون توانمند مي‌كند. به آن‌ها اجازه مي‌دهد تا سرشان را بالا بگيرند و خود را در سرنوشتي مشترك سهيم بدانند. كتاب من از اين سنت سرچشمه مي‌گيرد».

پي‌نوشت‌ها


• اين مطلب را جوليان كومن نوشته و در تاريخ ۶ سپتامبر ۲۰۲۰ با عنوان «Michael Sandel: 'The populist backlash has been a revolt against the tyranny of merit» در وب‌سايت گاردين منتشر شده است. وب‌سايت ترجمان آن را در تاريخ ۲۳ مهر ۱۳۹۹ با عنوان «مايكل سندل: پوپوليسم شورشي است عليه استبداد شايسته‌سالاري» و ترجمۀ مهدي صادقي منتشر كرده است.
•• جوليان كومن (Julian Coman) يكي از دستياران سردبير گاردين است و پيش از اين سردبير بخش خبر در آبزرور بوده است. عمدۀ نوشته‌هاي او دربارۀ سياست در انگلستان و كتاب‌هاي مرتبط با اين حوزه است.

[۱] Rhodes: بورسيه‌اي‌ بين المللي‌اي است كه براي تحصيل در دانشگاه آكسفورد، در مقطع تحصيلات تكميلي، داده مي‌شود.
[۲] Predatory capitalism
[۳] يكي از دو آزمون استاندارد براي ورود به دانشگاه‌هاي آمريكا [مترجم].
[۴] Ecclesiastes
[۵] clap for carers
 

http://tarjomaan.com

 

جوليان كومن
ترجمۀ: مهدي صادقي

مرجع: Guardian